۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

وهم‌های بیهوده، تا بوده همین بوده


«کمونیست‌ها خیال می‌کنند راه رهایی از بدبختی را پیدا کرده‌اند...]به نظر آنان[ اگر مالکیت خصوصی لغو شود و همه در ثروت اشتراک پیدا کنند و از لذت آن برخوردار شوند، بدخواهی و دشمنی میان انسانها ناپدید خواهد شد...پیش شرطی که این سیستم بر آن استوار است، از نظر روان شناسی وهمی بی پایه‌ست.»

زیگموند فروید/ تمدن و ملالت‌های آن / ترجمه‌ی محمد مبشری/ نشر ماهی / صفحه‌ی 82

به‌جز کمونیستها، رندان حق پرست هم خیال می‌کنند با حکومت مستضعفان بر دنیا، ظلم و ستم ، به یکباره، رخت برخواهد بست و کشتی توفان زده و بادبان شکسته‌ی انسانیت بر ساحل آرامش و خوشبختی پهلو خواهد گرفت. چه فکر نازک غمناکی. می‌گویند و اصرار می‌ورزند فطرت انسان حقیقت‌جو و حق پرست است. شما موافقید؟ خوب ببینید. مشکل از نسخه‌های ساده‌ست که پیچیده شده نه نسخه های پیچیده.که به سادگی به باد می‌رود. این پیچیده و پیچیده چه تناقضی دارد؛ همانند احساسی که پی پدیدار آن است.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

آسیب شناسی جنبش سبز – قسمت سوم

لفظ آسیب شناسی یا همان پاتولوژی، کمی گمراه‌کننده ست. جنبش سبز حتماً آسیبی ندیده و دچار بلایی نشده؛ بلکه این آسیب شناسی بیشتر با تحلیل مسائل، قصد پیشگیری و شناخت و شاید حل برخی مسائل و مشکلاتی را خواهد داشت که در آینده شاید به آن دچار شویم. البته ذکر این نکته را واجب می‌دانم که نگارنده بیشتر از خود جنبش سبز و جریانهای وابسته و اشخاص و فرهنگ و اعتقاد و هویت و ... دل‌نگران انسان است. از رنجی که می‌کشد، چه در استبدادی‌ترین حکومت‌ها، چه در دموکرات‌ترین و لیبرال‌ترین دولت‌ها. آنچه از رشحه‌ی این قلم می‌چکد و پیکسل و بیت ( به جای قلم و کاغذ ) حرام می‌کند و کورکورانه در شب تاریک، پی راه درمان می‌گردد، همین رنجی‌ست که می‌بریم و می‌بریم. نه دنبال نادر دورانیم، نه اسکندر و نه حتی منجی. در این مقالات هم قرار نیست به دستاوردهای جنبش سبز بپردازم. اندیشه‌ی انتقادی را لطفاً فراموش نکنید.

طی مدت زمان چهار ماهه‌ای که از این جریانات می‌گذرد، بازار شایعات بسیار داغ بوده. ایران سرزمینی‌ست خبرساز. حتی اگر خبری نباشد، مردمانش در تولید خبر ید طولایی دارند. البته با همه‌ی این سوابق، آنچنان هم در این کار متخصص نگردیده‌اند. از قضایای یکصد سال پیش و شایعه‌ی کشف چشمه‌ی آبلیمو در حوالی کرمان تا شایعه‌ی این اواخر که دختری از طبقه‌ی چهارم پرید پایین و فقط پایش شکست (گویا سعیده پور آقایی نسبتی با گربه سانان داشته) و دو ماه زندگی در خانه‌ی نیک‌مردی که در متابعت هم بود زندگی کرد و بوسیله‌ی میرحسین و چند خس و خاشاک کشته شد یا در کهریزک به ... و مراسم ختم گرفتند و البته در خانه با فرمت تلویزیونی فیلم خانوادگی داشت و... همه‌ی این خبرها بوسیله‌ی دستگاهی عریض و طویل با سابقه‌ی سی سال خبرسازی و خبرپراکنی و عذر می‌خواهم «آدم خر کنی» ساخته شد، آنچنان که خود از زانویش مشخص بود که از کدام حمام گرم بیرون آمده.

اینچنین است که در این وانفسای شایعات هر چه خبر درست است در این هیاهو گم می‌شود و هر آنچه نادرست است با بوق و کرنا از سمت و سوی دو طرف پخش می‌شود. اگر دروغ و خبر سازی و شایعه پراکنی بد است در همه حالت بد است. انگیزه‌اش هم هیچ فرق نمی‌کند. اخلاقیات مدرن نه تقیه می‌شناسد نه دروغ مصلحت آمیز نه حتی خود مصلحت را. اگر جنبش سبز یکی از شروط شایسته و البته بایسته‌ی خود را صراحت و صداقت می‌داند، بهتر است کمی دقتش را دست کم بیشتر کند و صرفاً برای پیروزی در هر زمینه‌ای، اخلاقیات را زیرپا نگذارد و نیز با پوپولیسم به جنگ پوپولیسم نرود که به اصطلاح، طرف مقابل خودش «این کاره» ست.

این قسمت گذری کوتاه و نقدی از منظر اخلاق‌گرایی و تعادل بود. هر چند ناقص و کم‌اثر.

_______________________________________

چند روزی‌ست که اینترنت پرسرعت تهیه کرده‌ام. آخر هفته هم به دیدار برادر و فرزند نازنینش، هستی می‌روم. کاشکی هستی زبانی داشتی. هستی شش ماهه‌ست و خوش‌خنده و البته بر عکس عموی نی‌قلیانی‌اش که به مثابه‌ی چوب‌سیگار ناصرالدین شاه است، وزین و ثقیل.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

آسیب شناسی جنبش سبز- قسمت دوم



نام این سلسله پست‌ها را با احترام به اکبر گنجی و سلسله مقالاتش، به نام «آسیب‌شناسی گذار به دولت دموکراتیک توسعه‌گرا» انتخاب کرده‌ام. شاید نام مناسبی نباشد؛ بیشتر یک ادای دین به فردی فرهیخته، شجاع و دردمند است که نسل من تا حدی البته نه آنچنان زیاد، مدیون او و تلاش‌هایش است. ممکن است در اذهان برخی، گنجی با به اصطلاح تندروی‌هایش در اذهان تداعی شود؛ اما اگر به روزگار خود بنگریم بیشتر حرفهای گنجی مصداق واقعی پیدا کرده و این مرد چه نجیبانه هنوز می‌گوید... بگذریم.

اولین نقد من، البته اگر اسم آن را بشود نقد گذاشت، وجود نوعی بی‌عملی و انفعال ِفعال است. چرا اسم این وضعیت را انفعال فعال گذاشته‌ام؟ خود این اسم ناقض ِخودش است. مثل کچل ِموفرفری. وضعیت برخی فعالان این جنبش به نوعی این‌گونه ست. یعنی فعال هستند، اما فعالیتشان تا حدی به هدر می‌رود و جایی که می‌بایست فعال باشند به ورطه‌ی انفعال می‌افتند.

ببینید نفس ِشعار نویسی روی اسکناس، دیوار، تابلوی تبلیغاتی بد نیست. اینها نشان زنده بودن جنبش است. به خیلی‌ها روحیه می‌دهد، شاید خیلی‌ها را آگاه کند، اما این اصل فعالیت نیست. تجمع هر چند یکبار در روز قدس و ورزشگاه آزادی و... بسیار خوب است اما این عمل را نمی‌توان یک کنش سیاسی آگاهانه و هدفمند نامید. به هر حال این جنبش یک خروجی باید داشته باشد. خونهایی ریخته شده، فرزندان این آب و خاک تحت بدترین و غیر قابل تحمل ترین شرایط قرار دارند و بیم آن می‌رود که باز هم تلفاتی داشته باشیم. جبهه‌ی مقابل ما هیچ خط قرمزی ندارد، حتی همان اسلام هم اساسا برایش مساله‌ای نیست.

من احساس می‌کنم برخی از سران و بعضی از افراد فعال در جنبش، به اشتباه طرف مقابل خود را دست کم گرفته‌اند و آنان را نادان و منفعل و ترسو فرض می‌کنند. من فکر می‌کنم اینگونه نیست. اگر تقلب در انتخابات با این وضعیتی که بوجود آمده و آن وسعت، درست باشد، با گذشت بیش از صد روز از این اتفاق، هنوز این دولت سرپاست. پس نتیجه می‌گیریم که عقلانیتی پشت این قضیه نهفته که حداقل تا بدین جای کار را پیش‌بینی کرده. سناریوهای برنامه‌ی بیست و سی و کیهان و وزارت اطلاعات و دولت «نه به علاوه ی یک» بد عمل نکرده. نمی‌گویم این نتیجه‌ی ضعف جنبش سبز است. نه این نشان دهنده‌ی این است که جبهه‌ی مقابل هم درک خوبی از اوضاع دارد و حتی پیش دستی هم می‌کند. درست است که در مقابل موج وصف‌ناپذیر مقاومت مردمی قرار گرفته، اما آنچنان هم دست و پا بسته نیست.

در پایان این بخش از مقاله به دو نکته که در خلال مقاله هم اشاره کردم تاکید می‌کنم. خروج از حالت انفعال و طرح ریزی برای ادامه‌ی جنبش بصورت عملی‌تر و فعال‌تر با خروجی مطمئن‌تر و مفیدتر که متضمن بحث های گوناگون بین عقلای قوم و فرهیختگان و روشنفکران و البته عامه‌ی مردم است. دوم دست کم نگرفتن جبهه‌ی مقابل مخصوصاً ایجاد این شائبه‌‌ها که «روزهای آخرشان است» و «ما پیروزیم» و... بهار پراگ را فراموش نکنید. البته چک‌ها نشان دادند لیاقتشان واتسلاو هاول بود، ما هم نشان می‌دهیم حداقل لیاقتمان میرحسین و شیخ مهدی هستند.

با آرزوی موفقیت برای تمام جنبش‌های آزادیخواهی و ضد استبدادی در سرتاسر پهنه‌ی گیتی.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

آسیب‌شناسی ِجنبش سبز - بخش اول

بر سر در این وبلاگ کوبیده‌ایم روشنگری و اندیشه‌ی انتقادی. به اندیشه‌ی انتقادی و انتقاد حتی از وضع مطلوب معتقدم و این تنها مذهبی‌ست که به آن پای‌بندم. انتقاد از وضع موجود برای حرکت گام به گام و مطمئن به وضع مطلوب و این آرمان من است.

در این میانه مسلماً اختلاف نظرات مختلفی با خیلی‌ها خواهم داشت و از میانه‌ی همین اختلاف نظرهاست که گفتگو شکل می‌گیرد و این گفتگو نیازمند شناخت «دیگری» به عنوان فردی متعین است و قبول دیگری و گفتگوی با وی در چارچوب خرد، انصاف و اخلاق پایه‌ی ارتباط فکری را محکم می‌کند و از میان این ارتباطات و کنش‌هاست که فهم مشترک به نام «حقیقت» رخ می‌نمایاند. این گونه‌ست که در میان خیل فلاسفه، پوپر را با تئوری‌های ابطال‌پذیری و جست و جوی ناتمام حقیقت و هابرماس را با تئوری‌های کنش ارتباطی و پروژه‌ی ناتمام مدرنیته‌اش به عنوان الگو و راهبر فکری خود برگزیده‌ام.

دوست فاضلی که در دانشگاه هم تدریس می‌کند گفته بود، بعد از مشروطه و انقلاب 57، جنبش راه سبز سومین جنبش مردمی در ایران است و چون سومی‌ست حتماً به نتیجه می‌رسد. مدعای وی «تا سه نشه بازی نشه» بود. حقیر می‌پرسم چگونه می‌توان از یک ضرب المثل افواهی مدلی منطقی برای پیش بینی تاریخ این مملکت استخراج کرد؟ چگونه می‌توان از تفسیر یک آیه و ارجاع به یک حدیث، پیش بینی کرد که حتماً اوضاع رو به راه می‌شود؟ آیا واقعاً این گونه‌ست؟

میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی برحسب اتفاقاتی خود خواسته یا ناخواسته به نوعی یکی از سران این جنبش شده‌اند. یکی با زبان برادرانه با مردم سخن می‌گوید و دیگری عتاب آلود و دردمندانه با قدرت‌مندان و قدرت‌مداران. وقتی می‌گویم جنبش یعنی در ذهن خودم دلایلی برای اثبات این امر که حتماً جنبشی در ایران شکل گرفته دارم. اما بنده همیشه در ذهن خودم به اساسی‌ترین و بدیهی‌ترین مشاهداتم شک می‌کنم و آنها را به زیر تیغ پولادی و برّان ِاندیشه‌ی انتقادی می‌برم.

در ادامه‌ی این پست‌ها می‌خواهم با زبان الکن و قلم شکسته و ذهن بسته‌ی خود به آسیب شناسی و انتقاداتی از برخی حرکات این جنبش و اعضاء آن که خود نیز عضو بسیار کوچک و ناچیزی از این جنبش آزادی خواهانه ( امیدوارم یکی از آرمان هایش دموکراسی لیبرال باشد) هستم، بپردازم. این نوشته نه زنگ خطر است نه اعلان جنگ؛ بلکه استفاده از چندی از مهم ترین ابزارهای فکری جهان بشری‌ست برای تحلیل و تبیین مسائل. اندیشه‌ی انتقادی و تحلیل فلسفی.

نیاز به نوشتن نیست اما مهم‌ترین عامل ادامه‌ی این پست ها همانند پست‌های فلسفه‌ی اخلاق در سال گذشته، اقبال شما دوستان و حسن توجه شماست. به قول رند شیرازی ز روی عنایت چنان که خود دانید بخوانید.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

تاملات کافکایی12



* روش‌های علمی‌ای که با انتقاد مخالفند به طور غیر مستقیمی از وضع موجود دفاع می‌کنند.

* کلیسا گویا مایل بود نظرات علمی جدید را بپذیرد؛ مشکلش این بود که افرادی غیر مسیحی و خارج از کلیسا به آن دست یافته بودند. می‌دانید که دیگری همیشه اَخ و یا به قول سارتر، دوزخ است.

* معمولا رذایل فردی ما فضیلتی‌ست جمعی و برعکس.

* کسی می‌داند سوکارنو نیم میلیون انسان را در اندونزی کشت؟ کسی می‌داند گروه کمونیست راه درخشان در پرو در ده سال 25000 نفر را کشت؟

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

شاید از این به بعد اینجا هم نوشتم. همزمان با بلاگفا

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

گزارشی از روز ایران

* ساعت حدوداً ده صبح بود که برای سر و گوش آب دادن(؟) به میدان مطهری رفتم. بلندگویی قار قار کنان، چیزهایی برای جمعیت بصورت نواله پرتاب می‌کرد. در همین اثنا متوجه شدم که حدیثی فوق جعلی هم گویا در همان لحظه ساخت و تحویل جماعت داد بدین مضمون که، امام علی هزار و چهارصد سال قبل به مردم شهر قم سلام فرستاده. عجبا که دودی از جمعیت هم برنخاست. شاید اینان دیگر گوش هم نمی‌دهند. داشتم برای دل خودم غرغر می‌کردم و به بلاهت این قوم بدو بیراه می‌گفتم که ناگاه شنیدم حضرت بوقچی این بار پیام داد که امروز ثابت می‌کنیم که قم جای منافقان نیست. فحشی از ته دل نثار روح هفت جد و اقوام سببی و نسبی‌اش کرده اندکی سبک و ایضاً خنک شده و برگشتم. قیافه‌ام گویا دیدنی بوده.

* چند جایی کودتاچیان نگاههای مشکوکی به بنده کردند که البته با خونسردی آنها را رد کردم. به واقع در آن جمعیت، وصله‌ای ناجور بودم. پیراهن رنگی آستین کوتاه ِچسبان و شلوار کتان راسته و کفش اسپرت با آرایش صورتی به قول برخی دانشجویی. نکته‌ی جالب اینجا، خالی بودن تمام صندوق‌های اعانه‌ای بود که برای کمک به ارض مقدس آورده بودند. جمعیت هم غالبا دو گروه بودند. (نا) بسیجی‌های خردسال و نوجوان که مشخص است در چنین روزهایی کیفشان کوک است که آنها را هم داخل آدمیزاد حساب می‌کنند و پیرمرد و پیرزن‌هایی که با هزار ترفند و حیل تمثالکی دستشان داده و به این مکان آورده‌اند. البته واضح و مبرهن است که پیری و خردسالی در بسیاری نقاط مشترکند و ذکر آن هم تکرار مکررات.

* روغن کوهان شتر برای رفع کمر درد و گیاه تعفن النساء را هم در یکی از عطاری‌ها دیدم و بر معلوماتم افزوده شد. آرایش نظامی کودتاچیان هم این بار برایم قابل توجه بود. از تهران خبرهای جالبی می‌رسید. دوستان حضور فعالی داشتند.

* اینترنت و شبکه‌ی تلفن همراه همان وضعیت 22 خرداد را داشت. نفرت‌انگیز است با این همه ادعا. واقعا چه رویی دارند. کدام پرده بود که دردیده نشد؟ ببخشید، عذر می‌خواهم، ولی به نظر شخص بنده به دیوثی افتاده‌اند این جماعت.

* پنج شنبه میزبان ناقابل سید بزرگوار بودم. بنده را قابل دانسته دو سه ساعتی گام بر دیدگانم نهادند. یکی از قدیمی ترین یاران وبلاگی را هم بالاخره زیارت کردیم. بسی جالب و نیکو بود این دیدار.

* باید برون کشید از این ورطه رخت خویش. به احتمال خیلی زیاد به وردپرس نقل مکان خواهم کرد. یک سال و نیمی‌ست که در آن سرویس دهنده کلبه‌ای فراهم کرده‌ام. بلاگفا دیگر مکان امن و آسایشی نیست. متاسفم از دروغگویی‌های حیرت انگیز مدیرش البته جای شکرش نیز در کنار شکایت، که به هر حال در این وانفسا فرصتی فراهم کرد برای خیل وبلاگ نویسان؛ ولی ای کاش این روزها سکوت می‌کرد و دروغ نمی‌گفت. چه قدر این روزها حرف زدن و حرف نزدن هر دو سخت شده