‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش سبز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش سبز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

با کهریزک شوخی نکنیم


داشتم با دوستی صحبت می کردم و به ناگاه مثالی از کهریزک زدم. شوخی هم نبود، البته صحبت جدی هم نبود. سکوت کردم. قلبم مچاله شد. یادم آمد آن روزها را. و چه فراموشی ای. این روزها هولوکاست را افسانه می خوانند به هر طریقی و یادم آمد که چه راحت یک فاجعه که جلوی چشم ما اتفاق می افتد با سهل انگاری و بی مسئولیتی ِ خودمان می شود جوک و پیامک و کنایه و ...
مقیاس عددی و کمّی مهم نیست؛ مهم عمق رنجی ست که بر جانمان می رود و نمی فهمیم .

با کهریزک شوخی نکنیم . یادمان نرود روی سنگفرش های خیابان انقلاب چه خونهایی ریخته شده. کمی آهسته تر قدم برداریم.

------
عکس متعلق به زنده یاد امیر جوادی فر لنگرودی ست.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

تبعیض



محمدرضا نیکفر در مناظره ای در بخش فارسی شبکه ی بی بی سی، حکومت سکولار را جایگزینی برای حکومت استبدادی دانست. یعنی وی شرط اول حکومت دموکراتیک را سکولار بودن آن قرار داد. او در دفاع از حرفش از تبعیض در حکومت دینی سخن گفت.
به نظر شما برای رفع تبعیض و آپارتاید فکری و عقیدتی در یک نظام تمامیت خواه دینی چه باید کرد؟ از تجربه های تاریخی چه درسی می توان گرفت؟ آیا ذهنیت گرایی و آرمانگرایی و ایده آلیسم حاکم بر گفتار و نوشتار اغلب نواندیشان دینی را که حکومت دموکراتیک و آزادیخواه ِدینی را متصورند؛ می توان جایگزین و بدیلی برای یک حکومت سکولار دموکراتیک یا یک حکومت مشروطه خواه ِ لیبرال ِ سکولار باشد؟

من اینگونه نمی اندیشم.

------------------------

کیانمرد عزیز دانشجوی دربند دوست وبلاگی گرانقدرم امروز آزاد شد. بسیار خوشحالم.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

حدیث آرزومندی



کتاب جدید استاد مصطفی ملکیان منتشر شد.
حدیث آرزومندی - جستارهایی در عقلانیت و معنویت توسط نشر نگاه معاصر در 364 صفحه و به قیمت 7500 تومان منتشر شده.
این کتاب چند مقاله ی فوق العاده خواندنی دارد که یکی اش اولویت فلسفه بر دموکراسی ست که در جواب فیلسوف فقید آمریکایی ریچارد رُرتی نوشته شده.
حرف از ریچارد رُرتی شد و باز هم به یاد دوست دربندم جناب علیرضا کیانی عزیز افتادم. آرزوی رهایی و سلامتی برای یکی از جسورترین و صادق ترین فعالان دانشجویی کشور را خواستارم. چه لحظاتی بود که با او در این باب حرف می زدیم و چه تلخ است یادآوری شرایط کنونی اش.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

رساله ای در باب لمپنیسم


می گویند لمپنند، می گویند ... نما هستند و از ما نیستند، می گویند مزدورند با پول خریده اند آنها را، می گویند خارجی هستند، می گویند ... بنده هم چیزی بیشتر از این گویندگان نمی دانم اما کمی با خودم فکر کردم. آنهایی که از پنکه ی سقفی حسینیه ی مراجع جهان تشیع آویزان می شوند، آنها که رکیک ترین فحش های ممکن را در یک دعوای ساده در کوچه و خیابان نثار هم می کنند، آنهایی که با وسایل عصر فلز و سنگ بر فرق سر هموطنان خود در خیابان می کوبند، آنها که لباس بانوان پوشیده و بزک کرده و بردوش دیگری سوار شده و در مانور اقتدار نیروی انتظامی(؟) شرکت می کنند، آنهایی که پرچم کشورهای اروپایی را بر تن استر و الاغ کرده در خیابان گردانده و به سمت سفارتخانه هایشان گوجه پرت می کنند، آنهایی که به خاطر فقط یک اوت دستی روح تمامی از دنیا رفتگان داور را به رژه درمی آورند... یعنی از ما نیستند؟ به دنبال جواب نیستم. بلکه این خطر را حس می کنم که دو پاره شده ایم. لمپنیسم با تمامی قامت افراشته اش و در ابعاد گسترده اش در زمینه های متعدد از یک جهت و فرهیختگی ِناموزون ِ پراکنده ی بی برنامه در یک سمت. و آنکه سود می برد همان است که از چاه جنوب برکنده و در چاه مرکز ریخته و به ریش همه می خندد. آری او می خندد.

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

نقش هنرمند


حرکتی که علیرضا افتخاری در مواجهه با رییس دولت انتصابی موسوم به قوه ی مجریه انجام داد باعث بروز واکنش هایی از سمت برخی اقشار مردم شد. فشارهای وارده به حدی بود که افتخاری در مصاحبه ای اعلام داشت ایران را برای همیشه به مقصد فرانسه ترک می کند.
افتخاری صدای گرمی دارد که در تاریخ موسیقی سنتی و پاپ ایران کمتر شنیده شده. مزیت عمده ی او همین صداست؛ اما در عوض پرکاری اش ویژگی منفی ای است که باعث شده هرگز نتواند خود را به سطح مقبولیت و مشروعیت خوانندگانی چون اساتید بزرگوار شجریان و ناظری برساند. او چندین تصنیف دلنشین و ماندگار خوانده که در اذهان ایرانی ها باقی خواهد ماند، اما کارهایش به طور کلی در سطحی پایین تر حتی از سالار عقیلی و علیرضا قربانی قرار دارد.

گذشته از ارزش گذاری و قضاوت درباره ی حرکت او و نیز متن مصاحبه اش اینجا سئوالی مطرح می شود که آیا می توان ارزش هنری آثار یک هنرمند را جدای از شخصیت او دانست یا خیر؟ افتخاری اولین هنرمندی نبود که با مسائلی اینچنین مواجه می شود. به طور مثال رومن پولانسکی و لویی فردینان سلین را به نوعی می توان ذکر کرد و نیز دیگرانی مانند آنها.

اما نوع برخورد برخی از دولتیان هم در روبرو شدن با چنین مسائلی هم جالب است. صدای استاد شجریان را پس از مصاحبه هایش در نقد حکومت فعلی مهوع خواندند و ادعا کردند که یک چوب خشک صدایش از وی بهتر است. حال اینکه بر نگارنده معلوم نیست که صدای چوب خشک چه صدایی ست که همانهایی که تا قبل از این وقایع «ربنا» ی استاد را باعث ایجاد معنویت در سر سفره ی افطار می دانستند همچو ترهاتی از ذهن و زبانشان می بارد؟

شاید این سئوال و این نکته هم مطرح باشد که آیا جهت گیری سیاسی و نه اجتماعی، در شان یک هنرمند است یا خیر؟ در حسن نیت استاد شجریان و تلاش همیشگی اش برای کاهش آلام دردمندان چه هنگام زلزله ی بم و چه هنگام وقایع یکسال و چند ماه اخیر شکی روا نیست؛ اما اصرار بر انتشار برخی مواضع سیاسی شاید همیشه هم آن قدر مفید به فایده نباشد. چه که هنرمندانی در داخل همین مرز و بوم مشغول فعالیت و البته تلاش برای رسیدن به اهداف جنبش سبز هستند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

درختی که تلخ است وی را سرشت



«من معتقدم بزرگترین مشکل و علت العلل مشکلات یک جامعه، فرهنگ آن جامعه است. رژیم سیاسی حاکم بر جامعه میوه ای ست که بر درخت فرهنگ آن جامعه روییده است...بنابراین هر فساد و نقصی که نهاد سیاست، اقتصاد و حقوق و... دارند را باید به حساب ریشه های گندیده ی درخت فرهنگ جامعه گذاشت. لذا بنده بر خلاف روشنفکران معتقد به سنت روشنفکری فرانسه، طرف اولیه ی نزاعم را رژیم سیاسی حاکم بر جامعه انتخاب نکرده ام؛ بلکه طرف اولیه ی نزاع من مردمی هستند که این رژیم را مبتنی بر عقاید و احساسات و خواسته های خود بوجود آورده اند... از این روست که پیش تر هم گفته ام روشنفکری نمایندگی مردم نیست بلکه داوری کردن نسبت به مردم است. این سخن البته به معنای تطهیر یک رژیم سیاسی نیست، بلکه بدین معناست که گند یک رژیم سیاسی ناشی از گند درونی مردم آن جامعه است.»

متن تحریر شده سخنرانی استاد ملکیان در تالار شیخ انصاری دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران در نشست «عقلانیت و معنویت پس از ده سال» - مجله ی مهرنامه - شماره ی سوم - خرداد هشتاد و نه - صفحات 80 و 81

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

یک نفر اینجا مُرد



وقتی یه نفر می میره به ساده ترین معنا این می شه که یعنی می میره. اون دیگه نیست. اون مُرده و دیگر هیچ وقت برنمی گرده. باقی حرفها فعلاً همه چرنده. می گید نه بروید از نزدیکانش بپرسید. ندا آقا سلطان مُرده. همین. اون کشته شد و مُرد. پارسال تقریباً همین روزها.
حالا اینکه یه بار بیای بگی برای حفظ آبروی دولت پیگیری بشه، یه بار بیای بگی فیلمش ساختگیه و اون الان یونانه و زنده ست؛ و این آخری یه مستند(؟!) بسازی و...
دختر مردم مُرده و دیگه برنمی گرده حتی اگه شجریان و مخملباف هر دو اعتراف کنن که اون رو کشتن و...
شرم آوره همین

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد



در نیرنگستان آریایی-اسلامی غالبا مرسوم است که اگر فردی را که مخالفت باشد به مرگ طبیعی بمیرد یا عکس العملی نشان نمی دهی یا با طعنه یادی می کنی و تمام. ولی اگر وی توسط افرادی کشته شود، ممکن است دشمنی ها را اندکی فراموش کنی و حتی برایش مرثیه ای هم بسرایی. ذکر مثال معمولا در این موارد کمک چندانی به فهم مطلب نخواهد کرد اما...
چندی پیش شجاع الدین شفا نویسنده و مترجم سالخورده و دور از میهن به مرگ طبیعی درگذشت. سایت جرس در یادداشتی که به زعم نگارنده عجیب می نمود خبر مرگ وی را درج کرد. نکته ی تعجب آور این بود که نویسنده ی خبر وی را «فردی متهتّک» نامیده بود. فارغ از صحت این لقب و گذشته از بار ارزشی منفی این لقب، این سئوال در ذهنم بوجود آمده که سایتی مانند جرس که خود را نماینده ی بخشی از جریان و جنبش دموکراسی خواهی و آزادی خواهی جبهه ی سبزها می داند، چگونه این یادداشت را با این لحن منتشر کرده است؟
در مورد شجاع الدین شفا شما را حواله می دهم به سایتهایی که زندگی نامه و آثار وی در آنها درج شده و کاری به شخصیت و البته بیان و قلم و آثار وی نداریم؛ اما این نکته پابرجاست که چرا به دست خود ریشه ی استبداد و مطلق اندیشی و منطق صفر و یکی را در پهنه ی رسانه و گستره ی قلم آبیاری می کنیم؟
در همین راستا حسین کمالی که از نویسندگان ثابت ستونی خواندنی و جالب در این سایت بود در یادداشتی به این امر اعتراض کرده و تلویحا از نوشتن در این سایت خودداری نمود. متن یادداشت حسین کمالی حاوی نکات جالبی بود که هم جرس را به انصاف و تساهل فرامی خواند و هم در مورد مرحوم شفا نظر منصفانه ای داشت. کمالی از آن دست اندیشمندانی ست که وجودش به سایتی مانند جرس اعتبار می بخشد برعکس نویسندگانی که مهر و نشان سایت جرس به آنها نام و نشان داده است. یاسر میردامادی هم دروبلاگ شخصی خودش به این قضیه پرداخته و روی نکته ی مهمی دست گذاشته. لب کلام میردامادی که بنده نیز بسیار آن را پسندیدم در این سطور خلاصه می شود:
«سبزها برای آن‌که به ضد خود تبدیل نشوند باید از در افتادن به چرخه‌ی این منطق معیوب پرهیز کنند که: جزئیات مهم نیست، حرکت مهم است، خطاهای کوچک مهم نیست افق بلند حرکت مهم است. در افتادن به این چرخه‌ی معیوب آن‌ها را اندک اندک از مسیر استبداد ستیزی دور خواهد کرد و به چیزی خواهد کشید که هر چه بتوان نام نهادش استبدادستیزی نمی‌توان نام نهاد.»
شاید اگر این مرحوم سرنوشتی مانند سعیدی سیرجانی داشت دوستان سبز ما در سایت جرس وی را از نوادر دوران و از ذخایر ادبیات ایران کهن و ...می نامیدند. البته شاید.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

لینک های مرتبط با این متن:
متن خبر درگذشت شجاع الدین شفا در جرس http://www.rahesabz.net/story/13871
یادداشت حسین کمالی در این باره http://www.rahesabz.net/story/14170
مطلب یاسر میردامادی http://mirdamadi.malakut.ir/2010/05/post_305.html
زندگی نامه ی شجاع الدین شفا http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%81%D8%A7

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

که شب ترانه ساز نیست

مدتی پیش در یادداشتی دست به پیش بینی زدم. حقیر ابدا اهل پیش بینی نیست. نه گذشته اش را به یاد می آورد آنچنان که بود و نه حالش را درمی یابد اینچنین که هست. یادداشت مذکور با همه ی مخالفت ها و طعنه ها و تاسف هایی که برایش ابراز شد در مقابل باقی پیش بینی های غالبا خوش آیند، بیشتر رنگ واقعیت گرفت.
این اصلا باعث افتخار نیست بلکه بیشتر سبب سرافکندگی خودمان است. نمی دانم واقعا زعمای این قوم یا بهتر بگویم این به اصطلاح جنبش قصد دارند چه بکنند؟ برای ادامه ی راه چه طرحی در سر دارند؟ شعار دادن در این سرزمین هماره آسانترین راه ممکن بوده و امید هم معمولا به مقدار کافی ذخیره شده. اما آخرش که چه؟ نسل بعدی به ساحل موفقیت برسد؟ دوره ی گذار است؟ قاطریالیسم تاریخی باید سلسله مراحل ملاتاریا و ژیگولتاریا را طی کند تا طبقه ی سرمایه داری به زیرزمین بپیوندد؟ قبض و چفت و بست تئوریک شریعت در مقابله با مصلحت اندیشی به ذات دین رسیده و تجربه ی انسانی از امر قدسی، کیهان را فرا بگیرد؟
...
از این چراغ مُردگی / از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و / از این قفس فروختن

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

سال انسان


آخرین پست امسال را همانند دوست گرامی تقدیم می کنم به از دست رفتگان و آسیب دیدگان و زجرکشیدگان و دربندان وقایع اخیر. انسانهایی که فقط برای احقاق حقوق خود و اعتراض به بی عدالتی های مشهود متحمل رنج و مصیبت شدند. رنجی که با هیچ معیاری نمی توان سنجید.
سال سختی بود، بسیار چیزها دیدیم و کشیدیم و شنیدیم و چشیدیم. راه طولانی ست و ما همان سی مرغ و در پی سیمرغ.
نمی دانم چه اتفاقاتی در سال جدید خواهد افتاد از هر چه تحلیل و پیش بینی خسته و دلزده ام. آرزو می کنم سال جدید شاهد رنج و مصیبت کمتری در میان نوع «انسان» باشیم. سال نو بر همه ی آزادگان مبارک.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

تاملات انتقادی کافکایی


* سنگ قبر و کفن از چین وارد شده. گویا قرار است فقیه جامع الشرایط با مقلدانش هم وارد شود به اضافه‌ی اندکی ملت همیشه در صحنه که کمی مطیع‌تر باشند. اغنام الله ِخودمان جدیداً کمی رویشان باز شده.
* یارو، همان کارگردانی(؟) که پرونده‌ی قتلش هنوز مفتوح است، در تلویزیون از حقیقت می‌گوید و ساده زیستی. یکی نیست بگوید عربده کشی‌هایت در آن جشنواره یادت هست؟ شلوغ‌کاری‌هایت بابت «آدم برفی» جلوی سینما که باعث شدی بانویی جان خود را از دست بدهد؟ یکی نیست بگوید پدیداری ِهمان حقیقت یعنی کهریزک و اعدام دو جوانی که دو ماه قبل از انتخابات(؟) دستگیر شدند و به‌جرم وقایع بعد از انتخابات به اشد مجازات محکوم شدند.
* جداً اینها شب که می‌خواهند کپه‌شان را بگذارند از خودشان خنده‌شان نمی‌گیرد؟ آمار و ارقام در باب پیشرفت، دفاع از حق آزادی بیان و قلم، ظرفیت‌های نظام، مدیریت بر جهان، نابودی استکبار، افزایش قدرت(؟) خرید مردم و...
* احساس می‌کنم بت پرستان در کار خود از همه صادق‌ترند.

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

The Work of Intellectualism


« نقش ِروشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند. روشنفکر به چه حقی می‌تواند چنین کند؟... کار روشنفکر این نیست که اراده‌ی سیاسی ِدیگران را شکل دهد؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص ِخود انجام می‌دهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد، عادتها و شیوه‌های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید...»
خلاصه‌ای از پشت جلد کتاب ایران: روح یک جهان بی روح و 9 گفتگوی دیگر با میشل فوکو / ترجمه‌ی نیکو سرخوش، افشین جهاندیده / تهران / نشر نی / چاپ ششم 1387/ 230 صفحه / 3600 تومان
همانطور که حدس می‌زدم، خرده گرفتند که اولاً چرا نوشتی؟ دوماً شاید اشتباه بوده باشد. من نه داعیه‌ی روشنفکری دارم نه در آن مقام هستم و نیز ذات روشنفکر بودن را هم قبول ندارم. این که هر چه آن خسرو کند شیرین بود و هر چه یک نفر بگوید درست باشد را همچنین نمی‌توانم بپذیرم. موافقم که تقریرات پست قبلی ممکن است آلوده به بدبینی، اشتباهات، مغالطه و... باشد اما دیدی‌ست که فعلاً به آن رسیدم.
فرآیند تفکر پیچیده و لایه لایه‌ست. گفتار و نوشتار خود محدودیتی هستند که سد راه ابراز تفکرند. نمی‌توانم فعلاً آنچه را که بدان رسیده‌ام نفی کنم. بله این جنبش محسنات زیادی دارد که دوستان به نیکی و به تمامی در بخش نظرات نوشتند.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

روشن و تاریک، دور و نزدیک


با دوستی گپ می‌زدم. همفکریم تقریباً. مدتهاست که حضورش کمرنگ است، شاید بیرنگ. می‌گفتم و می‌گفت. یادم نیست من دقیقاً چه گفتم و او تقریباً چه گفت. اینها ملغمه‌ای درهم و برهم از حرفهای ماست:
* در کوتاه مدت، حکومت سرکوب شدیدی را آغاز خواهد کرد، اکثریت اهل قلم و تمامی مشاوران موسوی دستگیر شده‌اند. جنبش در داخل کشور پشتوانه‌ی تئوریک ندارد. از اول هم به صنف و خیل فرنگ‌نشینان امید نبود.
* در کوتاه مدت، شاهد رخوت و سکوتی سنگین خواهیم شد. دولت به سیاست‌های پوپولیستی خود ادامه خواهد داد. تا مدتها پول نفت خرج امور جاری خواهد شد و اقتصاد صدقه‌ای و صندوق ذخیره‌ی نذری، خیل گرسنگان و بیکاران را به دنبال خود خواهد کشانید. گریزی نیست.
* در کوتاه مدت، شاهد ادامه‌ی کارتون تام و جری میان دول اروپایی و آمریکا از یک سوی و ایشان از سوی دیگر خواهیم بود. مساله‌ی هسته‌ای بر همین مدار خواهد چرخید و ما مدام هویج را نیم خورده تف کرده و چماق را یکی در میان نوش جان می‌کنیم.
* اعتراضات تبدیل به یک آیین و سنّت می‌شود. در روزهای خاص حضور مردم(؟) را هم خواهیم داشت اما نه بدین آب و رنگ.
* در بلند مدت، آینده‌ی سیاهی از لحاظ اقتصادی خواهیم داشت. فساد گسترده‌تر خواهد شد و ما تبدیل به شنزاری که این‌بار نفت هم نخواهد داشت، خواهیم شد.
* در بلند مدت، شاهد تغییرات عجیبی در نوع تفکر مذهبی خواهیم شد و تفکر(؟) پوسته‌ای، تقلیدی و هزاره گرا با رنگ و لعابی شدیداً ریاکارانه و تصنعی، جایگزین مابقی انواع بینش‌های مذهبی خواهد شد. از آن طرف هم تفکرات چپ‌گرایانه در بین دانشجویان رواج خواهد داشت.
* متاسفانه بنده و هم‌صحبتم هرچه خواستیم نتوانستیم آینده‌ای روشن برای این سرزمین بلاخیز تصور کنیم. شما می‌توانید قید احتمالاً را جلوی هرکدام از تصورات ما بگذارید. واقعیت همیشه تلخ‌تر از آنی‌ست که تصور می‌شود.

خیلی خیلی امیدوارم و خیلی خیلی دوست دارم اینطور نشود. چون عهد بسته‌ام اینجا اگر ترس هم بر من غالب شد، لااقل دروغ ننویسم، این را نوشتم.

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

چه بیچاره مردمی، چه خونریز حاکمانی


شکاف ِبزرگی میان گفتار، کردار، پندار و حتی نوشتار برخی افتاده. تناقضات از اینها ناشی می‌شود. زیر پا گذاشتن اصول جهانشمول ِاخلاقی و حقوق حقّه‌ی بشری از همین‌ها سرچشمه می‌گیرد. اینکه فرمانده‌ی نیروی انتظامی(؟) در برابر یک پرسش موضع گرفته و تهدید می‌کند و مدتی بعد از اساس چیزی را قبول نمی‌کند، خود نشاندهنده‌ی همین شکاف است.
گفتارها خشن شده، پندارها را نمی‌توان تشخیص داد، کردار ها با گفتارها در غالب اوقات هماهنگ نیست (مخصوصاً آن مقام بالا) و نوشتار ِخیلی از خود ما هم همین طور. که البته دلیل اصلی ِاین فقره‌ی آخر، ترس است. ترسی البته بجا.
شرایط به سمتی پیش می‌رود که دیگر حتی بیطرفان؛ یعنی آنهایی که صادقانه و نه از روی غرض ورزی، موضعی اتخاد نکرده و سرگرم کار خویشتنند، هم مجبور به موضع گیری شده‌اند. دو راهی سختی‌ست. از یک طرف حاکمیت زر و زور و تزویر، با تمامی ِامکانات رسانه‌ای و امنیتی (آدم خر کنی و آدم خفه کنی) تمام قد ایستاده و از یک طرف مردمی که نمی دانند حقشان را چگونه بستانند. مردمی که آزادی و شعورشان بازیچه‌ی دست اصحاب قدرت قرار گرفته.
در این میان بیطرفان و مردمی که برایشان خیلی مهم نیست کدام خان بر این قبیله فرمانروایی کند و سرگرم کار خویشند هم ناخواسته و مظلومانه وارد این آوردگاه شده‌اند. به نام امام سومشان به خیابان آورده شده و به کام برخی‌ها از آنان سوء استفاده می‌کنند. اگر روزی از روزهای غیرمجاز، کسی از آنان در جایی که نباید باشد، حضور یابد، کیک و ساندیس و تقدیس، جایش را به اشک آور و ساچمه و دستبند می‌دهد. چه بیچاره مردمی که اسیر این شکاف عقیدتی شده‌اند. چه سیاه بخت مردمانی که چنین حاکمانی دارند.
--------
عکس از وبلاگ فعال و خواندنی اکنون

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

سوگواران خموش و رندان بلاکش

سوگواران ِتو امروز خموشند همه / که دهان‌های ِوقاحت به‌خروشند همه


گر خموشانه به سوگ ِتو نشستند رواست / زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دروغ / روزها شحنه و شب، باده فروشند همه


باغ را این تب ِروحی به کجا برد که باز / قمریان از همه سو خانه بدوشند همه
ای هر آن قطره ز آفاق ِهر آن ابر ببار / بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


گرچه شد میکده‌ها بسته و یاران امروز / مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه


به وفای ِتو که رندان ِبلاکش فردا / جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه