‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

نوای ِمَرد ِمُرده



هنوز عکس فردین به دیوارشه / هنوز پرسه تو لاله زار کارشه / تو رویاش هنوزم بلیط می­خره / می­گه این چهارشنبه رو می­بره / تو جیباش بلیطای بازندگی / روی شونه­ هاش کوه این زندگی / حواسش تو سی سال پیش گم شده / دلش زخمی حرف مردم شده / سر کوچه ملی یه مرده یه مرد / که سی سال پیش ساعتش یخ زده / نمی­دونه دنیا چه رنگی شده / نمی­دونه کی رفته کی اومده / سرکوچه ملی یه مرده یه مرد / تو یه پالتوی کهنه­ ی عهد بوق / داره عابرا رو نگاه می­کنه / که رد می­شن از کوچه های شلوغ / هنوز عکس فردین به دیوارشه / خراباتی خوندن هنوز کارشه / یه عالم ترانه تو سینه­ ش داره / قدم هاشو تو لاله زار می­شماره / دلش از تئاترای بسته پره / چشاش از نگاهای خسته پره / هنوز فکر چهارشنبه­ ی بردنه / یه عمره که باختاشو رج می­زنه / سرکوچه ملی یه مرده یه مرد / که سی سال پیش ساعتش یخ زده / نمی­دونه دنیا چه رنگی شده / نمی­دونه کی رفته کی اومده / سرکوچه ملی یه مرده یه مرد / تو یه پالتوی کهنه­ ی عهد بوق / داره عابرارو نگاه می­کنه / که رد می­شن از کوچه های شلوغ

از آلبوم ساعت بیست و پنج / رضا یزدانی / ترانه از یغما گلرویی / تنظیم از فرزین قره گوزلو

این ترانه بسیار به زندگی پدرم شبیه است. یکبار دیگر پیش تر ها از او و رنج هایش نوشته بودم. این ترانه ی مردی ست که از هم دوریم و با هم دوریم. مردی که ...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

آشوب زمستانی



  • نمی دانم آن کوچه های ناهموار ِ پر شیب ِ یخ زده را که همه سُر می خوردند چگونه گذراندیم. چه تنها چه باهم. خودت هم می دانستی عشق جادو ندارد شاید نفرین* داشته باشد.
  • شما با هم نسبتی دارید؟ آری مستقیم و معکوس. آن روزها از این سئوالها تن و بدن کسی زیاد نمی لرزید، چه برسد به ما که به قول تو از بی پروایی هم رد شده بودیم.
  • اگر روزی سرد شدم چه؟ هر روز پرسیدی و هر روز دمایت از نقطه ی کانونی خورشید رسید و رسید تا به نقطه ی مرزی قطب جنوب. البته که تو غرب بودی و من شمال. اصلا این جهات برای چیست؟
  • به تنها قولی که عمل کردی همین نتوانستن هایت بود. چه به موقع چه خوش قول.
_______________________________________
* نفرین هم داشت. اینجا در این هورمونها اسم یکی شان اپی نفرین است.


۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن




* گفته بودی دوست ندارم وقتی می بینمت روبرویم باشی. می رفتی عمدا سمتی می نشستی که نبینمت. اصلا هم فکر این را نمی کردی که که بگویی آخر رنگ لباست چیست تا من... ببخشید خانم اشتباه گرفتم.
* گفته بودی مثل بت می پرستمت. گفتم آخر چرا...؟ و همان روز ترسیدم. چه ترس به موقعی. بتت را نشکستی خودم را شکستم. ابراهیم که بت پرست نبود.
* «گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟» نگفته بودی که همه ی رازهای نداشته ی این جهان پوک نه در چشم تو که در عاقبت من است. «ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.»
* «گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم» مستانه ات را هم دیدیم. کافه بر هم زدنت را هم. احتیاجی هم به می انگوری نبود. قدح و ساغر و صراحی همه ی میکده های دنیا به یک کرشمه ات در هم می شکست، همان طور که بازار بتان شکست گرفت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

شیرین سخن ِ شهر آشوب

* گل سرخ دوست داشتی یا محمدی؟ من که آن روزها فرق این دو را نمی دانستم. تو برایم محمدی آوردی و من گل سرخ. گلت بوی ترشی لیته می داد. رویم نشد بگویم آن شیشه ی ترشی شکسته را... چه قدر آن روزها دروغ می گفتم.
* نمی دانم چه مرضی داشتم. همیشه دلهره داشتم، زبانم هم گاهی بند می آمد. تو می گفتی حرفی برای زدن نداری. شاید... زورت بیشتر بود چه شایدی؟
* می خواستی بروی، اما دلت می خواست تقصیر بر گردن من باشد. نازک ترین موهای دنیا هم در برابر گردن من مثل تنه ی درخت بود. خب برو... فکر مرا نکن پشت شیشه ی تاکسی. برو...
* این پاره پاره ها عجیب فراموش نشدنی هستند. حتی اگر... ان و لن و کی، اذن حتی و لِ

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

آشوب یادها


* عمداً نیم ساعت دیر می آمدی و من عمداً یک ربع زودتر می آمدم. شاید خود آزاری ِمن و دگر آزاریِ تو بود اما چه احساسی بود آن نیم ساعت و یک ساعتی که منتظر تو بودم. با کدام لباسش می آید؟ از کدام طرف می آید؟ امروز خوشحال است یا...؟ از رز قرمز خوشش آمده یا باز هم می گوید کاش یکبار گلایل می خریدی و من هم یکبار طعنه زنان گفتم مگر برای زیارت قبور است؟ و تو... آن سه نقطه هایت را هیچ کس ندید و من...
* یادت هست آن روز قرارمان «دبیر اعظم» بود منتهی نگفته بودی از کدام سمتش. من این سمت بودم و تو آن سمتش. شش سال پیش که موبایل نداشتیم. یادت هست که گفتی مگر من نگفته بودم؟ و من خموش. ولی تو نگفته بودی از کدامین سمت.
* شما برادر و خواهرید؟ نگاهی بهم کردیم و من من کنان گفتیم ها بله. یعنی اینقدر شبیه بودیم که حتی دیگران فهمیده بودند؟ لابد به خاطر قدمان که یکی بود. کاش پسر عمویت هم این را می فهمید و آن روز به مادرت نمی گفت که...
*