‏نمایش پست‌ها با برچسب کنایات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کنایات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

هم قم خوبه هم کاشون، نفرین به هر دو تاشون

اوایل:

به آنان که با قلم «رهایی ِ خلق» را به پیش جهانیان پدیدار می کنند / بهاران خجسته باد

اواخر:
به آنان که با قلم «موازین ِ شرع» را به پیش جهانیان پدیدار می کنند / بهاران خجسته باد

نه به آن جامعه ی بی طبقه ی توحیدی تان، نه به آن انفجار نورتان که هر چه کشیدیم از ذخیره ها و فیکس هایتان بود. نه به رنگ سرختان، نه به رنگ سپید و سبزتان که هر چه کشیدیم از یکرنگی هایتان بود. نه به آزادی تان و نه به استقلالتان، که هر چه کشیدیم از آن نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش تان بود. نه به آن زمستانتان و نه به آن بهاران خجسته تان که هر چه کشیدیم از سردی سیرت و صورت و از زمهریر دل بی مهرتان بود.
چه نیک گفت البته خود لابد نمی دانست که سر آخرش مثل احساس اولیه اش «هیچ » بود. هیچی. دل ما و روان ما را به آتش کشیدید و خنده مان را بی رنگ کردید. به قولی هولوکاست دلها راه انداختید. هیچگاه هیچ کدامتان را نخواهم بخشید.


۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

جارگون



در شماره ی هشتم مجله ی مهرنامه، در بخشی به مناظره ی میان دو استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، آقایان یوسف اباذری و حسین کچوییان پرداخته. کچوییان ایده ای را به نام «مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» مطرح می کند و سعی دارد با رجوع به نظرات میشل فوکو و ایمانوئل والرشتاین از تز خود دفاع کند. اباذری اما در مقام نقد این ایده، بحث های مختلفی را با ارجاع به فوکو و دیگران و نیز نقل گفتارهای کچوییان و تحلیل آنها مطرح می کند.
مناظره نیمه تمام ماند و اباذری مباحث خود را به صورت منسجم در مجله به چاپ رساند. نکته ی قابل تامل اما بحثی ست که اباذری مطرح می کند. بحثی عمومی که می توان آن را به بسیاری دیگر از روشنفکران، اساتید و حتی وبلاگ نویسان تسری و تعمیم داد.
وی با رجوع به آثار تئودور آدورنو ، تقابل منطق و «جارگون» را بازمی گوید. یعنی مطرح کردن ایده های ساده در قالبی پیچیده که راه هر گونه بحث منطقی را می بندد و مخاطب را مبهوت می کند. او جارگون را تولید کننده ی حال و هوا می داند و نه معنا. واژگانی که بی ربط به هم متصل شده اند و حتی گاه نتایجی متناقض و بر خلاف مقدمات خود حاصل می آورند.
در وبلاگستان فارسی هم گاهی از همین متون جارگون گونه دیده ام. مثلا در پاراگرافی، فردی سعی داشت با ارجاع به گابریل گارسیا مارکز و اتین ژیلسون و ایمانوئل کانت ، وجود خداوند را امری بدیهی بداند. در این گونه استدلالها بنده همیشه جای کریستیانو رونالدو و مایک تایسون را خالی می بینم.

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

خشک مغزیّ ِ تو با ما شهره ی آفاق بود


استاد مصطفی ملکیان در این لینک درباره ی ابراز عقیده ی بی دلیل سخنی به میان آورده.
بارها هنگام مواجهه با بحث های وبلاگی یا حضوری و... متوجه می شوم برخی افراد سعی می کنند عجز و ناتوانی خود را در مرتب کردن و صورتبندی و ارائه ی دلایل و براهین، با پریشان نویسی یا پریشان گویی و آوردن مطالب و موضوعات بی ربط به بحث ، پنهان کنند. اینگونه نیست که بگوییم همه حق دارند و حقیقت میان همه پخش شده و چرندیات پست مدرنها را تکرار کنیم.
حقیقت در پس گفتگوها پنهان شده و احتمالا هم هویدا خواهد شد. البته از نظر نگارنده حقیقت کلی شاید دست نایافتنی باشد؛ اما اصطلاح «خرده حقیقتها» را هم می توان به کار برد. یعنی رسیدن به نوعی حقیقت کوچک.

این بحث مختصر و نابسنده را با معرفی یک کتاب بسیار جذاب در همین حیطه به پایان می رسانم:
چرندیات پست مدرن - سوء استفاده ی روشنفکران پست مدرن از علم / آلن سوکال - ژان بریکمون / ترجمه ی عرفان ثابتی / نشر ققنوس / چاپ اول 1384 / 3500 تومان

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

نقش غلط مبین که همان لوح ِ ساده ایم



می گویند حافظ عارف بوده، اهل راز بوده، و مراد از «می» که در اشعار شاعر بسی بسیار بوده، می ِ انگوری نبوده، بلکه چیزهایی دیگر بوده که البته در حیطه ی فهم و ادراک و سواد نگارنده نمی گنجد.
می گویند چون حافظ گفته قرآن را در چارده روایت می خوانده پس نباید شرابخوار بوده باشد. جمع این دو را جمع دو امر متناقض نامیده اند. حال چگونه؟ بر نگارنده معلوم نیست.
شاعر خودش اما در یک تک بیت تکلیف را روشن نموده. قضاوت با شما:

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم // یا جام ِ باده، یا قصه کوتاه

حال قواعد هرمنوتیک و تاویل و تفسیر این بیت و مرگ مولف و تفسیر افق های متن و نقد متن در خارج از زمینه و... هر چه باشد انگار خودش دارد فریاد می کشد که... اصلا تا به حال به این زیبایی شاعری می را تصویر کرده؟

باده ی گلرنگ ِ تلخ ِ تیز ِ خوشخوار ِ سبک // نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

در می گذریم از ابیات خیام و چند شاعر دیگر و از معشوق چارده ساله و مغبچه و شاهد بازی و ... در ادبیات آن دوره چشم پوشی می کنیم. روی خوش و موی دلکش و چشم مست و می صاف و بیغش را لابد رندان ِ حق پرست در چیزهای دیگر می جویند. باری قصه کوتاه، بخت بسی نامراد است.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

رساله ای در باب لمپنیسم


می گویند لمپنند، می گویند ... نما هستند و از ما نیستند، می گویند مزدورند با پول خریده اند آنها را، می گویند خارجی هستند، می گویند ... بنده هم چیزی بیشتر از این گویندگان نمی دانم اما کمی با خودم فکر کردم. آنهایی که از پنکه ی سقفی حسینیه ی مراجع جهان تشیع آویزان می شوند، آنها که رکیک ترین فحش های ممکن را در یک دعوای ساده در کوچه و خیابان نثار هم می کنند، آنهایی که با وسایل عصر فلز و سنگ بر فرق سر هموطنان خود در خیابان می کوبند، آنها که لباس بانوان پوشیده و بزک کرده و بردوش دیگری سوار شده و در مانور اقتدار نیروی انتظامی(؟) شرکت می کنند، آنهایی که پرچم کشورهای اروپایی را بر تن استر و الاغ کرده در خیابان گردانده و به سمت سفارتخانه هایشان گوجه پرت می کنند، آنهایی که به خاطر فقط یک اوت دستی روح تمامی از دنیا رفتگان داور را به رژه درمی آورند... یعنی از ما نیستند؟ به دنبال جواب نیستم. بلکه این خطر را حس می کنم که دو پاره شده ایم. لمپنیسم با تمامی قامت افراشته اش و در ابعاد گسترده اش در زمینه های متعدد از یک جهت و فرهیختگی ِناموزون ِ پراکنده ی بی برنامه در یک سمت. و آنکه سود می برد همان است که از چاه جنوب برکنده و در چاه مرکز ریخته و به ریش همه می خندد. آری او می خندد.

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

Efaf`s Lebens welt


چند وقت پیش بود که دوستی گفت فلان مقاله را که در فارس نیوز منتشر شده خوانده ای؟ حقیر جواب منفی دادم. گفت یک نفر آمده و همه چیز را به جنسیت ربط داده از معماری تا رسانه و ورزش و... حدس هایی زدم که احتمالا ریشه اش کجا باید باشد. سربسته و مختصر به آن دوست گفتم درست است که نخوانده ام اما این مطالب به گوشم آشناست و ...
اصل مقاله را در آن خبرگزاری(؟) خواندم و نام نویسنده را رویت کردم. برایم ناآشنا بود. در محیط مجازی کاوش کرده و متوجه شدم در دانشگاه تهران مشغول تدریس فلسفه ست. چراغهای زیادی در ذهنم روشن شد. اکبر جباری شاگرد رضا داوری و او هم شاگرد ارشد احمد فردید و... باز هم حلقه ی فردیدی ها.
نام مقاله ی مذکور که اصلش را در وبلاگ منتسب به نویسنده یافتم «حجاب و زیست جهان ِجنسی» نام دارد. زیست جهان یا (Lebens welt) را اول بار ادموند هوسرل فیلسوف و پدیدار شناس شهیر آلمانی که مقام استادی مارتین هایدگر را در دانشگاه فرایبورگ برعهده داشت به کار برد. به نظر هوسرل هر یک از ما در جهان ویژه ی خویش زندگی می کنیم. زیست جهان، مکان نهایی زندگی همه ی ماست. جهانی ست که در آن می اندیشیم و این جهان نیز اندیشه ی ما را می سازد. زیست جهان دنیای تجربه های هر روزه ی ماست که در مکان و زمان گسترش یافته و تجربه های ما را بهم مرتبط می کند. پس از آن زیست جهان برای هر شخص به صورت قاعده درمی آید. همچون موضوع عادتی آشنا. بحث هوسرل گسترده تر از آن است که به آن بپردازیم. این شرح مختصر و نابسنده از آن جهت درج شد که با روش بحث نویسنده ی مقاله آشنایی پیدا کنیم.*
نویسنده در ابتدا بدون هیچ شرح و مقدمه ای واژه ی مجعول «بیحجابی» را برگرفته و تاریخچه اش را از صندوقچه ی تاریخ خودخوانده و نانوشته ی خود می نویسد.
در ادامه سعی می کند بین این واژه و روش پدیدارشناسی نوین (گذشته از صحت و حجیت و اعتبار آن در میان اهالی فلسفه) پلی بزند و در این میانه از روانکاوی فرهنگ عامه هم مدد می گیرد. ناگفته پیداست که با چه آش در هم جوشی روبرو خواهیم بود.
اگر با نظرات برخی متفکران مکتب فرانکفورت نظیر هربرت مارکوزه آشنا باشید هنگام مطالعه ی مقاله ی حجاب و زیست جهان جنسی متوجه خواهید شد که اکثر شواهد و مثالهایی که نویسنده ذکر می کند کاملا از روی آثار اصلی این متفکر آلمانی برداشته شده. کتابهایی مانند «انسان تک ساحتی» و «اروس و تمدن» که دومی گویا هنوز به فارسی ترجمه نشده. گرچه نتیجه ای که جباری از این بحث می گیرد کاملا در راستای پیش فرضیات و گفتمان غالب حاکمان فعلی ست. یعنی از موضوعات توصیفی و تشریحی ای که مارکوزه در تحلیل جوامع مدرن و سرمایه داری داشته به نوعی به تجویز و توصیه می رسد و تجویز ِداشتن ِحجاب برای زنان در جامعه ی امروز.
در برخی مثالها مخصوصا معماری و فوتبال، نویسنده ی مقاله گریزی به آثار بری ریچاردز می زند. مخصوصا از کتابها و مقالاتی که دکتر حسین پاینده از این متفکر ترجمه کرده. در این آثار ریچاردز با مطالعه ی موردی و تطبیقی مخصوصا در جامعه ی بریتانیا، علت علاقه ی عامه ی مردم به فوتبال یا کشیدن سیگار را به نوعی در مقولات جنسی می بیند. نگارنده در مقام قضاوت نیست و روانکاوی را هم به مثابه ی یک شبه علم می داند که نمی توان نتایج آن را تعمیم داد و از آن یک خروجی ِقطعی گرفت.
اما گویا آقای جباری آنچنان که در سطور پایانی مقاله هویداست با شور و شوق تمام به صورت گزینشی شواهد خود را مستند کرده و به این نتیجه می رسد که : «اگر عالم و زیست جهان قومی، عفیف باشد، طبیعتاً سلوک و مشی انسانها نیز عفیف خواهد بود». حال نمی دانم نظر پدیدار شناسانی مانند هوسرل و برنتانو و مرلوپونتی در باب زیست جهان ِعفیف چیست.
آیا براستی با ترمیم معماری و تعویض قوانین فوتبال شاهد جامعه ای با اشخاص عفیف خواهیم بود؟
----------------------------------
* از کتاب «مدرنیته و اندیشه ی انتقادی» / بابک احمدی / نشر مرکز / صص 71-72

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

ضرورت بازاندیشی


این روزها صحبت از «منشور حقوق بشر کوروش» است. با توجه به ترجمه ی صورت گرفته از آن استوانه ی مذکور که اینجا و اینجا موجود است، بنده هر چه در آن جستجو کردم نشانی از «حقوق بشر» نیافتم. چندی قبل هم محمد قائد در یادداشتی کوتاه رندانه به این موضوع پرداخته بود که جوانان اهل نظر، دقیق تر باشند.
گاهی موضوعی در ذهنمان آن قدر بدیهی و روشن است که اگر کسی بیاید و ثابت کند که موضوع آنی نیست که می پنداریم، ممکن است باور نکنیم. گذشته از این موضوع خاص، یعنی استوانه ی گلی ِنیمه مخروب ِباستانی، بسیاری از موضوعات بالاخص در ساحت اندیشه وجود دارد که گویا در این سرزمین به جز اندک شماری ، کسی را یارای بازاندیشی و انتقاد بر آن نیست.
در این شماره ی مجله ی مهرنامه، مدیا کاشیگر در گفتگو با مصاحبه کننده موضوع خوبی را عنوان کرد. او با رجوع به کتاب «غربزدگی» جلال آل احمد گفت این کتاب یکی از بی پشتوانه ترین کتابهای آن زمان بود و متاسفانه روشنفکران ایرانی حتی تا همین اواخر هم اجازه ی انتقاد از طرف کسی را به آن نمی دادند. مثال می آورد که داریوش آشوری نقدی مستدل و منطقی در آن سالها نوشته بود و با برخوردهای نامهربانانه ی برخی روبرو شد.
عکس العمل امروز دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران زمین هم در مقابل «استوانه ی گلی» مربوط به دوران هخامنشیان ، می تواند این را نشان دهد که آیا هنوز از گذشته درس گرفته ایم یا نه؟


وصال دولت بیدار ترسمت ندهند / که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

از سنت و مدرنیسم


* در پیچ و خم های کوهستانهای پاکستان، جایی که لشکریان اسکندر مقدونی راه خود را در آن گم کردند یعنی یکی از دورافتاده ترین نقاط دنیا، ساکنان نیمه متمدن آن بوسیله ی ژنراتور برق خود را تامین می کنند تا یکی ازمحبوب ترین و پر مصرف ترین محصولات غرب را استفاده کنند. فیلم های پور.نو.
* سالانه هزاران هزار نفر از اروپا و آمریکا به دهانه ی رود گنگ می روند تا عرفان پست مدرنیستی هزاره ی سوم را تجربه کنند. شاید بودیسم و برهماییسم آیین جدید این هزاره باشد.
* حکایتی ست قدیمی بدین مضمون که شیخ و فاسقی بهم رسیدند و بحثشان گرفتند. شبانه روزی بحث کردند و سر آخر شیخ ره میخانه گرفت و فاسق به منبر رفت.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

تاملات کافکایی - مازنی - تخلیه ای


* اگر نیچه اهل بابلسر بود به جای Ubermensch (اَبَرانسان) می گفت «گَت ِ مَردی».
* روی درب خانه یکی از دوستان حدود پنجاه عدد برچسب تخلیه ی چاه چسبانده بودند. گفتم گویا شما بیشتر از اهالی محله ...
* شاید جهانی که در خواب می بینیم و تجربه می کنیم مهمتر از جهان بیداری باشد. شاید این خواب ما حقیقی ترو اصیل تر از بیداری مان باشد. هر چه باشد در خواب به کسی ضرر و زیانی نمی زنیم.
* حدس بزنید پیروان کدام یک بردبارترند؟ ادیان تک خدایی یا ادیان چند خدایی؟

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی



فروید در بخشی از کتاب مختصر و البته خواندنی «تمدن و ملالت های آن» از امری به نام فشار متمدن شدن می گوید. فشاری که در فرآیند متمدن شدن بر شخص وارد شده و او را از برخی اعمال باز می دارد. مانند خشمگین شدن، حمله ور شدن به چیزی یا کسی، فریاد کشیدن و دیگر اعمال و رفتارهایی که در جوامع متمدن امروز خلاف عرف و عادت محسوب شده و حتی مستوجب جزا و کیفر است.
این فشار به نوبه ی خود در برخی مکانها و زمانها غیرقابل کنترل شده و البته به صورتی حتی ناهنجارتر وارد عمل می شود. گذشته از اینکه نظریه ی فروید و حتی خود رشته ی روانکاوی چه قدر از نظر متخصصان علمی ، آزمونی، آزمایشی، ابطال پذیر و اثبات شده باشد؛ می توان علل برخی رفتارها را با این نظریه تا حدی دریافت.
این یادداشت را به خاطر این نوشتم که دیروز در همین ساعات دچار بخشی از همین فرآیند فشار تمدن شدم. خشمگین شدم، فریاد زدم و دق و دلی ام بر سر یک هندوانه ی بخت برگشته در انباری ِ خانه درآوردم. توجیه پذیر نیست، فقط آرزو می کنم که دیگر دچار چنین فشاری نشوم، شاید سوپاپ اطمینانی و فشار شکنی این بار نباشد.

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

راه رشد معنوی در اختساد



«در دوران بعد از جنگ متاسفانه مسئولان کشور مدل اقتصادی نولیبرالی را انتخاب می کنند...اگر نمی رفتیم دنبال مدل های نولیبرالی و نمی خواستیم سودمحوری در اقتصاد را جایگزین کنیم. اگر به سمت یک اقتصاد معنوی و یک اقتصاد مبتنی بر راه رشد معنوی حرکت می کردیم، نیازی نبود مصرف اسراف گونه را اینگونه ترویج و توجیه کنیم.»
گفتگو با دکتر شهریار زرشناس / مجله ی موج اندیشه / دور جدید شماره ی اول / شنبه 14 آذر 88 / صفحه 49

استاد زرشناس از اساتید بالقوه و بالفعلی ست که از نویسندگان ثابت روز(فحش) نامه ی فخیمه ی کیهان بوده و به زعم خود و ادعای شاگردانش از منتقدان مدرنیته ست. وی از حلقه ی فردیدی های جوان است و کتابهایش به همراه دیگر فردیدی ها در دو انتشارات مخصوص به آنها چاپ و با قیمت مناسب و حتی ارزان* و کاغذ مرغوب روانه ی بازار می شود. شاهدش اینجاست.
در سایت باشگاه اندیشه که عمدتا هم منسوب به حلقه ی فردیدی هاست، حدود یکصد مقاله در همین موضوعات دارد. نقد مدرنیسم، نقد روشنفکری دینی، نقد پروتستانتیسم، نقد ادبیات مدرن، نقد اقتصاد نولیبرالی و نقد هر چه که هست و به مذاق فردیدی ها خوش نمی آید. در تعجبم این همه هنر چگونه می تواند یکجا جمع شود. شاید اگر کسی با نظرات ژاک دریدا، آلن تورن، هربرت مارکوزه، تئودور آدرونو و میشل فوکو آشنا نباشد؛ نوشته های امثال زرشناس را بسیار جالب، عمیق و موشکافانه بداند؛ اما اگر حتی یکی از کتابهای این نویسندگان که جزء ناقدان دنیای مدرن هستند را مطالعه کرده باشد، متوجه می شود که حرفهای امثال ایشان کپی درهم و برهم و ناشیانه ای از همین هاست به انضمام عقاید آرمانگرایانه ی کیهانی و اقتصاد معنوی** و دولت آخرالزمانی و...
ویژگی مهم حلقه ی فردیدی ها نان به نرخ روز خوری ایشان است. اگر به تاریخ مقالاتش در باشگاه اندیشه دقت کنید متوجه خواهید شد که چگونه در باب مسائل روز می نویسند نمونه اش همین آخری...

پی نوشت:
* دیروز به یک کتابفروشی رفتم سه کتاب را که در لیستم بود دیدم جمعا حدود چهل هزار تومان شد. من هم فقط کتابها را دیدم.
** توجه کنید اقتصاد معنوی. خب این یعنی چی؟
*** تصویر متعلق به ژاک دریدا فیلسوف فرانسوی ست.
---------------------
حدود یک هفته در سفرم. شاید کمتر به اینترنت دسترسی داشته باشم.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

بار دیگر شهری که ...



* آمار تصادفات در این شهر بالاست. اما معمولا مجروحان و کشتگان درون اتومبیل یا سوار بر موتور دچار آسیب نمی شوند بلکه بر اثر جر و بحث بعد از حادثه ...
* آمار طلاق هم در این شهر خیلی بالاست. علتش هم به نظرم فقط و تنها فقط ازدواج است.
* تشخیص دادن جنس دوم از راه دور در این شهر تقریبا ناشدنی ست. تکه های سیاهی که می روند و می آیند. حالا می فهمم علت مخالفت آن فرنگی پلشت ِ بی ناموس ِ بیخدا را با برقع.
* جالب است که مانتو فروشی هایش زیاد است و هماره شلوغ. حتی از پایتخت هم برای خرید می آیند اینجا. چه بساطی ست نفهمیدم.
* یک سال و تقریبا یک ماه است ساکن این شهرم. به جز یک کتابفروشی هیچ جایش را نپسندیدم.
* اینجا تقریبا یک خاورمیانه ی فشرده است. ترکیبی از بغداد، کراچی، کابل ، باکو، بیروت ، سامرا، نجف ، حتی قاهره و آدیس آبابا.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ماست؟


یکی بر سر شاخ و بن می برید / خجل شد چو پهنای دریا بدید
خر گم شده ای بر او نظر کرد / گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست


شاید این دوبیتی که هر مصرعش از جایی آمده و اینجا بهم چسبانده شده، نه آیینه ی تمام نمای امروز ما، بلکه تصویری مبهم از اکنون ِدرهم ماست. که البته از ماست.

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

جهانا چه بی مهر و بد خو جهانی



* روی سگک کمربند نازی ها نوشته بود Gott mit uns یعنی خدا با ماست.
* پاپ پیوس دوازدهم هرگز نخواست درباره ی جنایات هیتلر موضع گیری کند.
* کلیسای ایتالیا با دولت موسولینی رابطه ی صمیمانه ای داشت و کشیش هایی را که با مخالفان دولت وقت همکاری می کردند توبیخ و مجازات می کرد.
* «به رغم نفرت اش از سلسله مراتب کلیسایی، این آموزه ی کلیسا را همواره به خاطر داشت که یهودیان قاتلان خدا هستند؛ پس امحای آنها بدون ذره ای عذاب وجدان ممکن است چرا که عامل این عمل همانا دست انتقام جوی الاهی است – به شرطی که این امحا بدون ترحم ورزی، و بدون تبعیض انجام گیرد»*
* توجه کنید که در کشور ما چه سایتهایی مسدود می شوند و چه سایتهایی هم مانند اینها به راحتی فعالیت می کنند.
____________________________________
پی نوشت:
* جان تولند در کتاب آدولف هیتلر- زندگی نامه ی قطعی

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

تاملات کافکایی استفهامی خودمانی



* اومدیم و یه ستاره ی دنباله دار خورد به زمین و زارت همه چیز رو از بین برد. اونوقت این قضیه های آرماگدون و آرمانشهر و آپوکالیپتیک و منجی و پرولتاریا دولا دولا و پایان تاریخ و وضعیت پست مدرن و مدیریت جهان چی می شه؟
* چرا یک سری افراد از تفکرات به اصطلاح نسبی خودشون این قدر سرسختانه دفاع می کنند و بعد به بقیه اشکال می گیرند که یکدنده هستید؟
* فکر می کنید آزادی اولویت دست چندم فعالان سیاسی کشوره و از بین اونهایی که این موضوع براشون اولویت اصلیه چند نفرشون حاضرند جونشون رو بدهند؟
* اعدام مجازاتی سخت است. سخت ترین نوع مجازات. عملی ست بازگشت ناپذیر. اعدام بد است. اما واقعا مجازات صدام چه بود؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

راستی کن که راستان رستند / در جهان راستان قوی دستند



گاهی انسان در طول زمان از افرادی که در زندگی ِروزمره اش می بیند در ذهنش چهره ای می سازد و خصوصیات ویژه و مشخص وی را بر آن چهره می نشاند و بیشتر اعمال وی را با آن محک و الگو یا بهتر بگوییم کلیشه می سنجد. گاهی در این روند اتفاقی یا اتفاقاتی می افتد که آن تمثال فرو می ریزد و محو می شود و می شکند و مخدوش می شود. مثل حکایتی که دیروز برایم اتفاق افتاد.
شخصی وجیه و ظاهرالصلاح که البته باعث و بانی اشتغال بنده در شرکت فعلی شده و آشنایی مختصری با خانواده ی بنده هم دارند، چند روز قبل از سال در نامه ای به مدیریت شرکت، خواستار اخراج چهار نفر شده بود. بر حسب اتفاق آن نامه را روی میزش در همان روزها دیدم. زمان سپری شد و مدیریت با اخراج یکی از آن سه نفر که البته نیروی کاری بسیار خوبی (از نظر بنده) بود، مخالفت کرد و وی که تازه هم متاهل شده بود ماندنی شد. با توجه به شناختی از آن فرد اولی در طول یکسال گدشته داشتم، می دانستم دست به بهانه جویی خواهد زد و همان هم شد.
از قضا دیروز هنگامی که در اتاق بودم دیدم وی را فراخوانده و نصیحتش(؟) می کند. واژه ی تهدید بیشتر بکار می آید، اما اسمش را اصولا نمی برند. آن جوان هم رندانه گفت که آقای فلانی گویا سال قبل قرار بوده بنده را اخراج کنند. فکر می کنید چه جوابی شنید؟
«به خدای احد و واحد که من روحم هم از ماجرا خبر نداشت.»
من حرف زیادی برای گفتن ندارم. ماجراهای اینچنینی هم برای من اتفاق افتاده و تصمیم قطعی گرفته ام که در پایان بهار امسال قرارداد خود را با شرکت تمدید نکنم. اما...
فکر نمی کنیم ریا و دروغ و پستی سرتاپایمان را فراگرفته؟ خوب است الان حداقل یکی از این دو سمت دعوای سیاسی در کشورمان به این هم بیندیشد که جامعه ی ما تخت گاز به ته دره ی بی اخلاقی و دروغ سقوط می کند و شاید هم سقوط کرده و من روحم(؟) از این ماجرا خبر ندارد.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

سر به دار می دهیم، تن به ازدواج...



به قول یکی از دوستان این میشل فوکو هر چه قدر هم مزخرف بافی کرده باشد یک چیز را به ما خوب یاد داد و آن اینکه در برابر اقتدار مقاومت کنیم .
فرهنگ ایرانی به نوعی فرهنگی «بدون چرا» ست. سرمنشاش حال هر چه باشد چه از عنعنات ملی، چه از آموزه(؟)های زرتشتی و چه از باد استغنای هجوم تازیان مسلمان و...آنچه در مرکزیتش نمودی قابل توجه دارد این است که پرسشگر نیست و معمولا جوابگوست. جواب هر سئوالی را در آستین دارد و به هر طریقی حتی حذف فیزیکی شخص پرسشگر بالاخره به جواب می رسد.
واضح است که چنین قدرت جوابگو و قانع کننده ای جز با اقتدار جوابگو نخواهد بود. اقتداری چه برگرفته از سایه ی خداوند بر روی زمین یا ممدّ راه امامان و یا فره ایزدی و اهورایی و...
میشل فوکو شده ام؟ مزخرف می گویم؟ نمی دانم. به هر حال هر چه هست اقتدارهای جزیی و کلی و مقتدران ریز و درشت در این مملکت تا می توانند مشغول اقناع و مجاب کردن زیردستان خود هستند. زیردستانی از هر صنف.
این همه فلسفه فافی(؟) کردم که چه بگویم؟ که تن به ازدواج زورکی نمی دهم. چه پدرم بداند میشل فوکو، ماکس وبر و بودریار چه گفتند چه نداند. من زیر بار زور نمی روم. من به پشتیبانی ...البته فعلا و وای به روزی که خیاط در کوزه بیفتد.

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

باد وزنده‌ام، پرتاب می‌کنم


* بعد از دیدن ِخودروی ملی، چشممان به جمال خودروی ملی-مذهبی روشن شد. پشت شیشه‌ی عقب یک خودروی ملی نوشته بود : «بر خولی لعنت». البته آخر و عاقبت خودروی ملی-مذهبی مطمئناً از افراد این فرقه‌ی ضاله بهتر است.
* اینجا مراسم «عمر کشون» با شور و حالی عجیب در کوچه‌ها و محلات البته به طرزی پنهان در حال برگزاری‌ست. عجیب ملتی هستند. چیپس و پفک و شیرینی و قیمه پلو همراه با رقص و مزه پرانی و فحش و صادر کردن باد ضرطه. این خاصیت الاستیسیته‌ی ادیان است که شریعتی می‌گفت. کاش استاد ببیند و یک قلم فرسایی کند که حالش را ببریم.
* عقلانیت در این شهر هم ریشه دوانده. البته تنها مورد استفاده‌ی آن «پول شمردن» است.
* طرز برخورد شهروندان فهیم با مصادیق دنیای مدرن در این شهر البته دیدنی‌ست. نمونه‌ش پله برقی‌ست. رندان می‌گویند با افتتاح منوریل بایستی منتظر مشاهدات بدیع و عجیبی باشیم. مثلا پرش با موتور از روی آن یا خروج از قطار در حال حرکت و همزمان روشن کردن سیگار و...

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

این ملت شریف



او در من و من در او فتاده / خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب ِ جهانی / از گفت و شنید ِما به دندان