‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

با کهریزک شوخی نکنیم


داشتم با دوستی صحبت می کردم و به ناگاه مثالی از کهریزک زدم. شوخی هم نبود، البته صحبت جدی هم نبود. سکوت کردم. قلبم مچاله شد. یادم آمد آن روزها را. و چه فراموشی ای. این روزها هولوکاست را افسانه می خوانند به هر طریقی و یادم آمد که چه راحت یک فاجعه که جلوی چشم ما اتفاق می افتد با سهل انگاری و بی مسئولیتی ِ خودمان می شود جوک و پیامک و کنایه و ...
مقیاس عددی و کمّی مهم نیست؛ مهم عمق رنجی ست که بر جانمان می رود و نمی فهمیم .

با کهریزک شوخی نکنیم . یادمان نرود روی سنگفرش های خیابان انقلاب چه خونهایی ریخته شده. کمی آهسته تر قدم برداریم.

------
عکس متعلق به زنده یاد امیر جوادی فر لنگرودی ست.

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

تاملات کافکایی - بابلسری - دیگر گروانه


  • رنج می کشیم و گاهی برای فرار از رنج کشیدن، «دیگری» را آزار می دهیم. چرخه ی تکراری و نامنصفانه ای ست.
  • گناهی غیر از آزار «دیگری» وجود ندارد، طاعت از دست نیامده گنهی دیگر می کنیم. یا باز هم رنج می کشیم.
  • آدمیان ناگزیر از ارتباط با «دیگری» هستند و اخلاق ضمن رابطه با «دیگری» معنا و مفهوم می یابد.
  • خویش را بخواهیم و «دیگری» را هم نیز. اگر به یک دوراهی بربخوریم آنگاهست که لحظه ی تصمیم، لحظه ی جنون است.
------------------------------------------
اوایل همین هفته به بابلسر رفته بودم. سه دوست را دیدم. علیرضای اول با وبلاگ جدیدش، علیرضای دوم لیبرال غمگین و البته جسور و ایوالیوشای ورژن تحت خدمت. این پست هم تقدیم می شود به جناب ایوالیوشا و بحثی که به علت کمبود وقت موکول شد به فرداها. بحث دوستی و «دیگری»

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی



فروید در بخشی از کتاب مختصر و البته خواندنی «تمدن و ملالت های آن» از امری به نام فشار متمدن شدن می گوید. فشاری که در فرآیند متمدن شدن بر شخص وارد شده و او را از برخی اعمال باز می دارد. مانند خشمگین شدن، حمله ور شدن به چیزی یا کسی، فریاد کشیدن و دیگر اعمال و رفتارهایی که در جوامع متمدن امروز خلاف عرف و عادت محسوب شده و حتی مستوجب جزا و کیفر است.
این فشار به نوبه ی خود در برخی مکانها و زمانها غیرقابل کنترل شده و البته به صورتی حتی ناهنجارتر وارد عمل می شود. گذشته از اینکه نظریه ی فروید و حتی خود رشته ی روانکاوی چه قدر از نظر متخصصان علمی ، آزمونی، آزمایشی، ابطال پذیر و اثبات شده باشد؛ می توان علل برخی رفتارها را با این نظریه تا حدی دریافت.
این یادداشت را به خاطر این نوشتم که دیروز در همین ساعات دچار بخشی از همین فرآیند فشار تمدن شدم. خشمگین شدم، فریاد زدم و دق و دلی ام بر سر یک هندوانه ی بخت برگشته در انباری ِ خانه درآوردم. توجیه پذیر نیست، فقط آرزو می کنم که دیگر دچار چنین فشاری نشوم، شاید سوپاپ اطمینانی و فشار شکنی این بار نباشد.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

بار دیگر شهری که ...



* آمار تصادفات در این شهر بالاست. اما معمولا مجروحان و کشتگان درون اتومبیل یا سوار بر موتور دچار آسیب نمی شوند بلکه بر اثر جر و بحث بعد از حادثه ...
* آمار طلاق هم در این شهر خیلی بالاست. علتش هم به نظرم فقط و تنها فقط ازدواج است.
* تشخیص دادن جنس دوم از راه دور در این شهر تقریبا ناشدنی ست. تکه های سیاهی که می روند و می آیند. حالا می فهمم علت مخالفت آن فرنگی پلشت ِ بی ناموس ِ بیخدا را با برقع.
* جالب است که مانتو فروشی هایش زیاد است و هماره شلوغ. حتی از پایتخت هم برای خرید می آیند اینجا. چه بساطی ست نفهمیدم.
* یک سال و تقریبا یک ماه است ساکن این شهرم. به جز یک کتابفروشی هیچ جایش را نپسندیدم.
* اینجا تقریبا یک خاورمیانه ی فشرده است. ترکیبی از بغداد، کراچی، کابل ، باکو، بیروت ، سامرا، نجف ، حتی قاهره و آدیس آبابا.

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

تاریخ مختصر همه چیز در این هفته

در راستای اینکه مدت مدیدی به گواهی دوستان نبودیم، که البته نمی دانم منظور از این نبودن در حالی که بودیم و هستیم چه بود؟ و به موازات اینکه به علت قطعی سرویس اینترنت آن هم به دست پرتوان همسایه ی بالایی که جعبه تقسیم ساختمان را به آتش کشید و نیز مسافرتی کاری به خاور خیلی نزدیک، یعنی حوالی کفترهایی که محسن خان چاووشی برایش شعر خوانده، و نیز فشار مضاعف کاری که منجر به استراحت مضاعف شده، اینجانب هفته ی گذشته پدرم درآمد و کلا ویلان و سرگردان بودم.
توفیق اجباری نیز حاصل گشت و مفتخر به بازنشستگی مجازی یک هفته ای بودیم. الان هم دوساعتی ست دارم پست های این مدت شما عزیزان را می...(نمی خوانم بلکه مرور می کنم).
به قول استاد قائد، ای کاش نویسندگان هم بازنشسته شوند تا به زورگویی و البته زورنویسی نیفتند. این را گفتم چون مشاهده کردم هنوز آتش برخی مباحث داغ است. داغ تر بماناد و دهان کفرگویانی چون حقیر پر آتش باد. تا باد چنین باد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تغییر برای؟



از نمایشگاه کتاب برگشتم. مقادیری کتاب خریدم که شاید به مرور معرفی کردم. با دوستان تازگی بودم و البته رضا و علیرضا را هم دیدم.
اوضاع نه آنچنان بر وفق مراد و احوال همچنان کمی خوب. همیشه همین طور بوده و ما فکر می کنیم تغییر کرده، تغییر کرده ایم و تغییر خواهد و خواهیم کرد. اصولا کلاغ به خانه اش نخواهد رسید، باقی همه فسانه است و در گذر.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

راستی کن که راستان رستند / در جهان راستان قوی دستند



گاهی انسان در طول زمان از افرادی که در زندگی ِروزمره اش می بیند در ذهنش چهره ای می سازد و خصوصیات ویژه و مشخص وی را بر آن چهره می نشاند و بیشتر اعمال وی را با آن محک و الگو یا بهتر بگوییم کلیشه می سنجد. گاهی در این روند اتفاقی یا اتفاقاتی می افتد که آن تمثال فرو می ریزد و محو می شود و می شکند و مخدوش می شود. مثل حکایتی که دیروز برایم اتفاق افتاد.
شخصی وجیه و ظاهرالصلاح که البته باعث و بانی اشتغال بنده در شرکت فعلی شده و آشنایی مختصری با خانواده ی بنده هم دارند، چند روز قبل از سال در نامه ای به مدیریت شرکت، خواستار اخراج چهار نفر شده بود. بر حسب اتفاق آن نامه را روی میزش در همان روزها دیدم. زمان سپری شد و مدیریت با اخراج یکی از آن سه نفر که البته نیروی کاری بسیار خوبی (از نظر بنده) بود، مخالفت کرد و وی که تازه هم متاهل شده بود ماندنی شد. با توجه به شناختی از آن فرد اولی در طول یکسال گدشته داشتم، می دانستم دست به بهانه جویی خواهد زد و همان هم شد.
از قضا دیروز هنگامی که در اتاق بودم دیدم وی را فراخوانده و نصیحتش(؟) می کند. واژه ی تهدید بیشتر بکار می آید، اما اسمش را اصولا نمی برند. آن جوان هم رندانه گفت که آقای فلانی گویا سال قبل قرار بوده بنده را اخراج کنند. فکر می کنید چه جوابی شنید؟
«به خدای احد و واحد که من روحم هم از ماجرا خبر نداشت.»
من حرف زیادی برای گفتن ندارم. ماجراهای اینچنینی هم برای من اتفاق افتاده و تصمیم قطعی گرفته ام که در پایان بهار امسال قرارداد خود را با شرکت تمدید نکنم. اما...
فکر نمی کنیم ریا و دروغ و پستی سرتاپایمان را فراگرفته؟ خوب است الان حداقل یکی از این دو سمت دعوای سیاسی در کشورمان به این هم بیندیشد که جامعه ی ما تخت گاز به ته دره ی بی اخلاقی و دروغ سقوط می کند و شاید هم سقوط کرده و من روحم(؟) از این ماجرا خبر ندارد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

دلخوشکنک های آخر هر ماه



* پنج شنبه و جمعه در تنها شهری بودم که تاکسی هایش در گوشه گوشه ی شهر آرزویمان را فریاد می زدند.
* دوست قدیمی وبلاگی و دوست جدید وبلاگی را هم دیدم و لابد آنها هم مرا دیدند. خوش گذشت با این که زمانش اندک بود.
* دو کتاب خیلی خوب و دو کتاب تقریباً خوب که دنبالشان هم بودم خریدم. همیشه کتابفروشی نشر خوارزمی را دوست داشتم. همین طور اختران را.
* جمعه را هم به سنت چند ماه اخیر در خدمت دوستان گروه تازگی بودم.
* خنده دیدم، رنگ دیدم، عاشقی دیدم، دوستان را دیدم، حرف زدم بدون ترس، شوخی کردم بی پروا، با توپ پلاستکی در پیچ تند و پر شیب جاده ای کوهستانی فوتبال بازی کردم و امروز را سر کار نرفتم که استراحت کنم و ذوق کنم با یاد دیروز و پریروز.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد؟



چند روزی میزبان چندی از دوستان گروه تازگی بودیم به همراه دوستان همشهری. خود البته در تمام تعطیلات مهمان ِخانواده بودیم. روزهایی فراموش نشدنی بود. همیشه فکر می کنم آیا همین روزها تکرار می شوند؟ آیا چنین جمع هایی دیگربار فرصتی برای دورهم بودن پیدا می کنند؟
در اندیشه ی مهاجرتم. مهاجرت از این دیار پر بلا. گویا شرایط به نوعی پیش می رود که نه میلی برای ماندن دارم، نه انگیزه ای و فرصتی، نه حتی...فقط تحمل دارم آن هم به قدر بسیار. همین زندگی ِنه ماهه در شهر کویری ِ سنت زده ی ِ دین آلوده، خودش کلی تحمل می خواهد. کم کم باید به فکر باشم. هیچ وقت دیر نیست، هیچ جایی هم دور نیست.
عبدالطیف هم با قدرت و به صورت دات کام بازگشته. به قول خودش دوستی ِقدیمی مثل شراب کهنه می ماند. گوارا و شیرین. عبدالطیف شراب ناب است البته و از هر جنبه اش. روزنامه نگار آزاد را وقت کردید بخوانید، مشتری اش می شوید. این دورگه ی لر و عرب ساکن منچستر پدیده ای است شگفت انگیز در حد واتو واتو. بسیار از او آموخته ام.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

سر به دار می دهیم، تن به ازدواج...



به قول یکی از دوستان این میشل فوکو هر چه قدر هم مزخرف بافی کرده باشد یک چیز را به ما خوب یاد داد و آن اینکه در برابر اقتدار مقاومت کنیم .
فرهنگ ایرانی به نوعی فرهنگی «بدون چرا» ست. سرمنشاش حال هر چه باشد چه از عنعنات ملی، چه از آموزه(؟)های زرتشتی و چه از باد استغنای هجوم تازیان مسلمان و...آنچه در مرکزیتش نمودی قابل توجه دارد این است که پرسشگر نیست و معمولا جوابگوست. جواب هر سئوالی را در آستین دارد و به هر طریقی حتی حذف فیزیکی شخص پرسشگر بالاخره به جواب می رسد.
واضح است که چنین قدرت جوابگو و قانع کننده ای جز با اقتدار جوابگو نخواهد بود. اقتداری چه برگرفته از سایه ی خداوند بر روی زمین یا ممدّ راه امامان و یا فره ایزدی و اهورایی و...
میشل فوکو شده ام؟ مزخرف می گویم؟ نمی دانم. به هر حال هر چه هست اقتدارهای جزیی و کلی و مقتدران ریز و درشت در این مملکت تا می توانند مشغول اقناع و مجاب کردن زیردستان خود هستند. زیردستانی از هر صنف.
این همه فلسفه فافی(؟) کردم که چه بگویم؟ که تن به ازدواج زورکی نمی دهم. چه پدرم بداند میشل فوکو، ماکس وبر و بودریار چه گفتند چه نداند. من زیر بار زور نمی روم. من به پشتیبانی ...البته فعلا و وای به روزی که خیاط در کوزه بیفتد.

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

تخفیف و شرمندگی

پایانش را کس نمی داند که با کدامین واقعه همزمان خواهد بود اما آغازش گوییا با شروع عملیات فتح المبین بود. بیست و هشت سالگی را امروز تمام می کنم. از امروز می شوم بیست و هشت سال و یک روز و بعد دو روز و بعد سه روز و الی آخر.
در یکی از بیمارستانهای تهران شروع کردم و معلوم نیست در کدام گورستانی به پایان برسانم. هر چه که هست این پست هم «سنّت»کی ست که کم کم به سان دیگر آیین ها و سنت های دیگر فراموش خواهد شد. البته فعلا که نشده.
پارسال اینجا بساط کیک و شمع و گل و پروانه و مگس و سوسک و شب تاب بود و امسال خودمانیم به سان نوبرانه ی جامانده از بازار. ته بساطمان هم چیزی نیست شرمنده.
به قول کافکا روز تولد هر کسی روز تخفیف مجازات اوست. امسال هم آرزوی همین را داریم. در ضمن اگر کامنتی از بنده مشاهده نمی کنید دلیلش دسترسی کم و سخت به اینترنت آن هم دایل آپ است که شرحش قصه ایست پرغصه. کماکان شرمنده.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

سال انسان


آخرین پست امسال را همانند دوست گرامی تقدیم می کنم به از دست رفتگان و آسیب دیدگان و زجرکشیدگان و دربندان وقایع اخیر. انسانهایی که فقط برای احقاق حقوق خود و اعتراض به بی عدالتی های مشهود متحمل رنج و مصیبت شدند. رنجی که با هیچ معیاری نمی توان سنجید.
سال سختی بود، بسیار چیزها دیدیم و کشیدیم و شنیدیم و چشیدیم. راه طولانی ست و ما همان سی مرغ و در پی سیمرغ.
نمی دانم چه اتفاقاتی در سال جدید خواهد افتاد از هر چه تحلیل و پیش بینی خسته و دلزده ام. آرزو می کنم سال جدید شاهد رنج و مصیبت کمتری در میان نوع «انسان» باشیم. سال نو بر همه ی آزادگان مبارک.

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

زبان ِخیانتکار



«وقتی زبان مادری‌ات 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای ِعمل همخوابگی بکار می‌رود، آن وقت زبان خیانتکار می‌شود.»
وردی که برّه‌ها می‌خوانند - رضا قاسمی - ص 22
* کتاب به‌صورت فایل پی دی اف در اینترنت موجود است.
* وب سایت رضا قاسمی

این کتاب شاید اولین رمان آنلاین باشد که فصل به فصل و شب‌های متوالی و متمادی تایپ شد و در دسترس خوانندگان قرار گرفت. رضا قاسمی نویسنده‌ی بسیار خوبی‌ست. دو کتاب ِدیگر دارد. چاه بابل و همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها. کتاب اولی همانند کتاب وردی که... مجوز چاپ نگرفت و البته نخواهد گرفت. امتیاز داستانهای قاسمی فضای بدیع و گفتگوهای جذابی‌ست که در متن داستان است. حکایت ِغربت ِایرانی‌ها و در اروپا و بازگشتهایی به زندگی ِگذشته. حیرانی و سرگشتگیِ شرقی‌های شرق گریز ِ گرفتار در غرب و البته حکایت ِ مهجور اما مکرر ِعشق.
-----
میزبان دوستی وبلاگی هستم. علیرضای نازنین

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

باد وزنده‌ام، پرتاب می‌کنم


* بعد از دیدن ِخودروی ملی، چشممان به جمال خودروی ملی-مذهبی روشن شد. پشت شیشه‌ی عقب یک خودروی ملی نوشته بود : «بر خولی لعنت». البته آخر و عاقبت خودروی ملی-مذهبی مطمئناً از افراد این فرقه‌ی ضاله بهتر است.
* اینجا مراسم «عمر کشون» با شور و حالی عجیب در کوچه‌ها و محلات البته به طرزی پنهان در حال برگزاری‌ست. عجیب ملتی هستند. چیپس و پفک و شیرینی و قیمه پلو همراه با رقص و مزه پرانی و فحش و صادر کردن باد ضرطه. این خاصیت الاستیسیته‌ی ادیان است که شریعتی می‌گفت. کاش استاد ببیند و یک قلم فرسایی کند که حالش را ببریم.
* عقلانیت در این شهر هم ریشه دوانده. البته تنها مورد استفاده‌ی آن «پول شمردن» است.
* طرز برخورد شهروندان فهیم با مصادیق دنیای مدرن در این شهر البته دیدنی‌ست. نمونه‌ش پله برقی‌ست. رندان می‌گویند با افتتاح منوریل بایستی منتظر مشاهدات بدیع و عجیبی باشیم. مثلا پرش با موتور از روی آن یا خروج از قطار در حال حرکت و همزمان روشن کردن سیگار و...

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

Die Hard Part n+1

از ظهر چهارشنبه تا دو سه ساعت پیش به مسافرت رفته بودم. در آن شهر کوچک کافی نتی پیدا کرده بودم اما هیچ سایت و سرویس دهنده‌ای باز نمی‌شد. حدس زدم خبرهایی‌ست.
تازه رسیده‌ام. سوغاتی نیاورده‌ام بلکه برایم آورده‌اند. وبلاگم مسدود شد. احساس خاصی ندارم زیرا که از روز اولی که دست به کیبرد بردم منتظر چنین روزی بودم. کسی که مبنای کارش اندیشه‌ی انتقادی‌ست مسلما در چنین سرزمینی کمترین تنبیهش همین است و لاجرم چه دیر.
من از روز اول وصله‌ی ناجور بودم، حتی در میان جمع اندک دوستان. من از روزی که خودم را پیدا کردم(؟) نفرت ملایم اما مداومی به برخی‌ها داشتم. می‌نوشتم که خودم را از شرّ این شراره‌های جانسوز ذهنم خلاص کنم. نشد و نمی‌شود اما... می‌نویسم.
صدبار بلکه هزاران بار هم مسدود شوم باز هم می نویسم روایت این «الم» را با «قلم». مشترکان گرامی که همیشه در نزد صاحبان امر عزیز و مکرمید؛ اگر دیدید پیوند وبلاگتان اینجا موجود نیست بدانید که قصور و فراموشی‌ای صورت گرفته. بعد از دو روز اگر بازهم مشاهده نکردید، حتما تذکر دهید. فعلا خسته‌ام خسته...

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

The Iranian Halloween

دیشب در خیابان ارم قدم می‌زدم و شاهد دسته‌های عزاداری به مناسبت اربعین بودم. کمتر شده بود این ‌کار را بکنم. شاید تنهایی و بی‌حوصلگی باعث شد چند دقیقه‌ای هنگام طی کردن مسیر آنها را هم مشاهده کنم.
نمی‌دانم از جشن هالووین یا دیگر مناسبت‌های آیینی فرنگیان چیزی شنیده یا دیده‌اید. شباهتی غریب داشت مخصوصاً با هالووین. جماعت هر کدام به رنگی، دست برخی مشعل‌هایی که با نفت می‌سوخت، همه مشتاقانه و فعال و مشغول غذاخوردن یا صحبت کردن و سر به سر گذاشتن، خود ِ دسته‌های عزاداری(؟) هم مانند ایشان. با صداهای ریتمیک و نوحه‌های ریتمیک تر، بی‌نظمی‌ای عجیب در عین نظم.
گفته بودم و الان هم می‌گویم که ما ایرانی‌ها استعداد عجیبی در استحاله کردن و به ابتذال کشیدن هر تفکر و آیین و مراسمی را داریم. این از ماه محرم، آن از چهارشنبه سوری و مثال بارز لیبرال بودن و فمینیست بودن و سوسیالیست بودن و... ته ِهر چیزی هم یک ایرانی می‌چسبانیم و به قول جنوبی‌ها خِلاص.

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

اندوه ِبی پایان

بسیار غمگینم. سردردهای مزمن که مدتی بود رهایم کرده بود دوباره بازگشته. اوضاع در شهر، محل کار و ... رو به تشنج است. همه با هم جر و بحث می‌کنند. طاقت‌ها کم شده. دیگ جوشان این جماعت رو به انفجار است. حکومت سوپاپ‌های اطمینان را به دست خود مسدود کرده. آیا آنان می‌دانند قدم در راه بی بازگشت گذاشته‌اند؟ آیا آنان می‌دانند شاید این ملت حافظه‌ی تاریخی خوبی نداشته باشد، اما تکنولوژی ضبط تصاویر باعث شده که فرآیند «فهمیدن» کمتر بازگشت پذیر باشد؟
ما فهمیدیم و کاملاً درک کردیم که جبهه‌ی روبروی ما نه جان انسان برایش مهم است و نه مقدسات ِ برساخته‌ی خودش.

اوضاع خوبی نیست.

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

مرگی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست



* سالیان ِمتمادی خواب ِراحت ِبسیار کسان را گرفتی. این بار خودت چند وقتی‌ست خواب به چشمت گران آمده. بیست سال پیش زنی در یک شب، همسر و سه فرزندش را از دست داد به جرم نخواستن تو و اکنون تو هر روز تنهاتر می‌شوی به جرم نخواستن ِما.
* یک باتری خودرو، یک بلنگوی دستی، چند کلیشه‌ی پارچه‌ای با طرح شعار و دو سطل رنگ سبز و سرخ و قلم مو. خودرویی توقف می‌کند و شیشه‌ی پشتی‌اش را به دست نوجوانی می‌سپارد. این هم راهی‌ست برای تقرّب. زمین و هوایش مهم نیست زیاد.
* قَد قام قُم. باور کنید احساس غرور می‌کنم. دیروز جمعیت نشان داد آخرین سنگر را هم فتح کرده. شیخ چه زیبا بر فراز دستان مردم پرواز می‌کرد. این بار اشک ریختم بدون نیاز به اشک آور. اشک برای کم شدن ذخیره‌ی انسانیت ِ فلات ایران. اشک حسرت برای مرگی اینچنین زیبا. اشک برای شادمانی از این موج ستم ستیزی که در این سرزمین به پا شده. قَد قام قُم.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

دوباره از همان خیابانهای خیس

* پس از چهارماه به ولایت رفتم. دوستان ِدور و نزدیک را دیدم و چه لذتی داشت آن چهار پنج ساعتی که با آن عزیزان بودم. بارانهای یکباره، خیابانهای خیس و سرد و البته آشنا. حسی همانند نجدی عزیز در داستانکهایش. هیچگاه در طول زندگی‌ام دلم برای مکانی تنگ نشد، این بار هم نشد؛ اما حس خوبی داشت بازگشت به شهری که بیست سال در آن زیسته‌ام با درختانش و کوههایش و پرندگانش.

* گوییا باور نمی‌دارند پول نداری. گوییا امروز مرا شناخته‌اند که چنان صحبت از اجرای سنت پیامبر می‌کنند که انگاری همه چیز به صورت بسته بندی شده قرار است از عرش ملکوتی برایم تالاپی بیفتد پایین. انگار دیر شده، انگار بختم بسته‌ست و همه گریزان. مادر جان! مادرجان! من نیم ساعت بیشتر نیست از خواب فارغ شده‌ام. لطف کرده‌ای در همین مدت، چهار فقره را برای امر خیر معرفی کرده‌ای؟ تیز می روی جانا، ترسمت فرومانی.

* هاتف غیبی را هم بعد از دو سال دیدم. رفیق سروش ما قرار است پس از خدمت مقدس وبلاگ بنویسد. رفیق سروش هنگامی که هم قدم است، هم قدم است؛ اما هنگامی که قلم به دست می‌گیرد کمتر بتوان با وی قدم زد که بلند پرواز و تیزنظر است.

* یادداشت بعدی ادامه‌ی پست قبلی‌ست. بد فرم گیر داده‌ام به این قضیه.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

سکانس‌هایی از درآمدن عرق جبین برای شکم خیره

* یکصد و بیست تقسیم بر سه را چهل و هشت محاسبه کرده، از فرط تعجب نمی‌دانم چه بگویم، می‌گوید ذهنی حساب کردم.
* اثرات تحریم را به عینه می‌بینیم. برای ترخیص یک محموله از گمرک بندعباس، یکصدوپنجاه میلیون تومان کارمزد(؟) پرداخت شده.
* دو نفری که روزهای اول شدیدا طرفدار رییس دولت کودتا بودند می‌گویند مثل سگ پشیمانیم.
* جانشین فرمانده‌ی پایگاه است. سب النبی را تحمل می‌کند اما از گل نازکتر نباید به مقام برتری پیش وی گفت. می‌گوید تو و امثال تو فقط خوب حرف می‌زنید. این را پس از یک ساعت چالش با بنده و پس از دو ساعت سکوت گفت. عجبا.
* فکر همه مشغول یارانه‌هاست. من هم مشغول مزه پرانی.
* می‌بینم حرف می‌زنند و کار خیلی عقب است. وظیفه‌ام گاهی ایجاب می‌کند به نیروها بگویم. با لبخند می‌روم جلو و می‌گویم ببخشید که متصدی(؟) احوال شریف شدم. محموله باید یک ساعت دیگر برود. عنایت بفرمایید. دور که می‌شوم می‌شنوم به زبان آذری می‌گویند این رو چی کارش کنیم؟